در انحصار دو مرد

نمایشگاه نقاشی

در انحصار دو مرد- نویسنده مژگان نظری- 6 اردیبهشت 1398

چشم هایش گیرا بود، هر گاه نگاهش میکردم از زیبایی چشم هایش نمیشد به راحتی گذشت. چشم ها…‌ یقینا اگر آدمی دهان نداشت چشم ها گویای آدمی و حالش بود. شرمی بود که هربار نزدیکش میشدم خودش از من فاصله میگرفت. چرایی اش غم انگیز بود. دختر باهوشی که قربانی زیستن با کسانی بود که چیزی از احساس یک دختر نمی دانستند،چیزی از چشم ها و نگاه های یک دختر در نگریستن به رنگ ها و پیراهن بلند و کفش های تق تقی نمیدانستند، دختر است دیگر … زن است دیگر…. دختر را چه به رویا و عشق ورزیدن. بزرگ که شد خودش همه چیز را میفهمد.‌ همین که بداند قوزک پایش معلوم نباشد و زیبایی های اندامش مشخص، کافی است. بزرگ شده است عروسک به چه کارش آید! مادر که شد عروسک بازی زیاد خواهد کرد!

نقاشی اش که در دستش بود و عکس می گرفت انگار به یکی از مهم ترین رویاهاش دست یافته… منم …آزیتا… دختر پرهیاهویی که تا بخودش آمده با نگاه های دو مرد روبه رو بوده که فقط اجازه داشت گاهی با لِی لِی کردن تا دکان نانوایی طنازی اش را به رخ بکشد.‌ همین که لباس ها را بشوید، رختخواب برادرش را جمع کند و به جای زنی که رها کرده و رفته، جور مردانگی دو مرد را بکشد. مگر کافی نیست! استعداد نقاشی دارد که دارد، یک تابلوی نقاشی که نمی شود چیزی از آن سر درآورد به چه دردی میخورد!

آزیتا لبخند میزند برای نخستین بار در چشم هایش شرم نیست، چشمانش درخشان شده… آرزویش را که پرسیدم فقط مادرش را میخواست، مادری که سال هاست او را ندیده، کاش مادر بود… کاش عروسک میخواستی کاش لباس حریر و کفش های بلند می خواستی … کاش آرزویت فقط یک آرزو باقی نمی ماند!

 

 

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط