رفیق شفیق

1392-11-24-کارگاه نجاری – از چپ به راست علی آقا صاحب کارگاه، آقای احمدی همکار و رفیق شفیق، حقیر سراپا تقصیر، آقای عباسی راننده ی آژانس و همپای دویدن های مدرسه.
—————————————————————
-برای کناره ی قفسه ی کتابخانه مقداری تخته ی رنگی لازم بود. چند دفعه با نجاری همسایه گپ زدم، هم تخته ی رنگ شاد نداشت و هم خیلی گران می گفت. در فکر بودم که یاد دوست و همکار سابق مدرسه آقای احمدی افتادم که چند سالیست رفته در کار نجاری مدرن و MDF. زنگ زدم با خوشرویی گفت بیا کارگاه، هر تخته ای که داشته باشیم و به درد کتابخانه بخورد را انتخاب کن. با آقای عباسی که تقریباً در طول این سالیان و از زمان تاسیس مدرسه هرجا می روم همپا و همراهم شده است و دیدن پیکان سفید قدیمی و درب و داغونش آدم را یاد ماشین «مش ممدلی» معروف که نه بوق داشت و نه صندلی می اندازد، راه افتادیم سمت گلدسته، جایی که کارگاه قرار دارد . آقای عباسی ضمن گذر از کوچه پس کوچه های محله از دوستی های دوران جوانی و دوچرخه سواری با دخترهای محل و قایم موشک و خاله بازی با آنها در این کوچه پس کوچه ها گفت و آه و افسوس از جوانی از دست رفته و کارهای کرده و نکرده اش! محله ی زیبا و پردرختی بود. بعد از حدود ده دقیقه رسیدیم. آقای احمدی با رویی گشاده و لبخند همیشگی اش سر کوچه منتظر بود. رفتیم داخل کارگاه که حیاط بزرگ و قیدیمی بود. در یک سمت کارگاه از بین تخته های فروانی که بود دو دو رنگ شاد و کودکانه را انتخاب کردم. تخته ها را برد پای دستگاه برش و با سرعت و دقت و مهارت تمام همه را طبق سایزی که گفتم برش زده و دسته بندی کرد. تخته ها را بار ماشین آقای عباسی کردیم. وقت حساب کردن هر کاری کردم نپذیرفت و گفت این هدیه ی کوچکی است از طرف من به کتابخانه ی مدرسه. علی آقا صاحب کارگاه هم که مرد جوان و گشاده رویی بود اصرار کرد که هروقت برای مدرسه کار تخته و نجاری داشتید بیایید و تعارف نکنید. تشکر کردم و این عکس را لااقل برای تشکر و یادگاری هم که شده بود کنار میز بُرِش انداختیم. هرچند فضای کارگاه کمی گرد و خاک بود عکس خوبی در نیامد.
لازم به گفتن است که بعد از تاسیس مدرسه در تابستان 1379 توسط آقای مرادی آقای احمدی یکی از کسانی بود که چند ماه پس از راه اندازی، به جمع مدرسه پیوست. من و قبل از آمدن من آقای قدرت الله افشار و کمی بعدتر آقای محمدحیدر یعقوبی از دیگر افرادی بودیم که همکاری با مدرسه را شروع کرده بودیم. آقای محمد نسیم انصاری هم مدت کوتاهی در همان اوایل همکاری داشتند. آقای محمد نسیم قاضی زاده که معلم بچه های راهنمایی بودند و همینطور در کار آموزش معلمین همراه آقای یعقوبی. آقای دکتر زواری و هنرمند چیره دست آقای علی مومنی که با حضورشان دامنی از گل را به مدرسه اهدا نمودند و در اواخر سال که آقای سیدعلی موسوی و همینطور حاج آقای سید حسینعلی موسوی به جمع دوستان پیوستند و بعدها که آقای حبیب الله خلیلی و آقای جواد صابری هم وارد مجموعه شدند. در سالهای اول تاسیس، یکایک این دوستان برای پیشرفت مدرسه و تثبیت جایگاه آن شبانه روز با جان دل و با کمترین چشمداشتی تلاش می کردند. یکی از این افراد آقای احمدی بود که علاوه همکاری و همفکری در اداره ی کل مجموعه، مدیریت یک واحد روزانه، تدریس در کلاسهای راهنمایی و همنطور برگزاری کلاسهای قرآن بچه ها و تدریس شیفت شبانه برای بزرگسالان را هم با پشت کار و حوصله ی زیاد به پیش می بردند. بدون تردید در تاریخ فعالیت مدرسه و در طول دوران حضورشان، آقای احمدی یکی از کسانی بود که برای اعتلای مدرسه و آموزش بچه ها تلاش های صادقانه ی زیادی نمودند هرچند در اواخر دوران فعالیت مورد بی مهری قرار گرفته و با دلی اندوهگین از مدرسه رفتند.
هرکدام از این دوستان هرجا هستند تنشان سالم و آب شان سرد و نان شان گرم بادا.
… و البته اگر عمری باقی بود بازهم راجع به تاریخ مدرسه و این دوستان خواهم نوشت «مفصٌل» و «مطوٌل»! – هرچند مقدار زیادی نوشته ام-، زیرا که این آخرین وظیفه ام در این وادی خواهد بود و هست بدون تردید و در غیر اینصورت اگر از دنیا بروم به قول قُدما دستم از قبر بیرون خواهد بود تا مِرفَق و شاید تا آرنج یا شاید هم تا زیر بغل!

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط