روز اول مدرسه، روز آخر مدرسه!

پست های وبلاگ

 

روز اول مدرسه، روز آخر مدرسه!- نویسنده نادر موسوی- یکشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۰

این روزها تأسیس مجتمع فرهنگی امیرالمؤمنین(ع) وارد دوازدهمین سال خود می گردد. مرکزی که در این دوران فراز و فرودهای زیادی را دید اما هنوز همچنان نقطه امیدی است برای بسیاری از کودکانی که به دلایل مختلف پشت در مدراس دولتی مانده اند. جا دارد که از بنیانگذار این مجتمع یعنی جناب آقای مرادی که با نیت خیر آنرا بنیانگذاری نمودند یاد گردد و همینطور سرکار خانم دکتر مرضیه شریفی مدیریت مجتمع فرهنگی- آموزشی ثارالله که راهنمایی ها و همراهی های  دلسوزانه و ارزشمندی را در بدو راه اندازی مجتمع نموده و تجربه ی خود را بدون چشم داشتی  عرضه نمودند و همینطور جناب مهندس ترابی که با منطقه آشنا بوده و در جذب و اطلاع رسانی مردم محل نهایت همراهی را نمودند. بنده اگرچه در زمان افتتاح مجتمع افتخار حضور را نداشتم اما قبل از راه اندازی و در رایزنی ها  اولیه از جمله در اولین جلسه ملاقات با خانم شریفی که به همراه آقای مرادی به مدرسه ثارالله رفتیم و برای اولین بار پا به یک مکان آموزی ویژه مهاجرین می گذاشتم. که خوشبختانه در همان ابتدای شروع صحبتها و طبق رسوم مردم افغانستان بعد کنکاش و  ریشه یابی خانوادگی با ایشان فامیل در آمدم و یادم آمد که در کودکی ایشان را در همان روستای علی چوپان و در خانه ی فامیل ها دیده بودم و در ضمن بعداً مکشوف گشت که مادرم هم با مادرشان خواهر خوانده بوده است در دوران جوانی!

اگرچه خانم شریفی در ابتدا به علت نا آشنایی تمایلی به همکاری نشان ندادند اما بعد از اینکه فامیل درآمدیم بسیار تحویل گرفته و یادم می آید در آن هوای گرم دوتا نوشابه ی زرد خنک برایمان آوردند! همانجا اعلام همکاری نموده و منطقه ی زمزم را برای تأسیس مدرسه پیشنهاد کرده و آقای مهندس ترابی که همسرشان در این منطقه قابله بوده و و خودشان هم کلاسهای پراکنده تقویتی برای بچه های مهاجر برگزار می نمودند را معرفی نمودند که یک روز دیگر هم به همراه خانم شریفی و آقای مرادی جلسه ای در منزل ایشان برگزار شد. ایشان هم از راه اندازی مکتب در این منطقه بسیار استقبال نموده و اعلام همکاری نمودند به گونه ای که  همانروز چند تا بنگاه را به همراه خانم شریفی و آقای مرادی و خود مهندس ترابی دنبال مکانی برای مدرسه گشتیم.

اما بعد از آن به خاطر آنکه قرارداد خانه مان به سر آمده بود رفتم مشهد و مدتی درگیر گرفتن پول رهن از صاحب خانه که خود داستان مفصلی دارد و تعویض خانه بودم و نتوانستم در راه اندازی مدرسه حضور داشته باشم اما دورادور جویای جریان کار از آقای مرادی بودم.

زمانی که دوباره آمدم تهران واحد دوم در آستانه راه اندازی بود و آقای قدرت الله افشار و محمد نسیم انصاری و محمدامین مرادی برادر آقای مرادی و دایی های شان محمدآقا و حسن آقا حضور فعال داشتند و در واحد یک دانش آموزان دختر و پسر با جمعیت زیاد در هر کلاس با هم و روی موکت مشغول درس خواندن بودند. عصر و زمان تعطیلی مدرسه بود که به نزدیکی مدرسه رسیدم، دنبال نشانی مدرسه می گشتم که دیدم چند تا دانش آموز پسر و دختر کیف به دوش که می شد تشخیص داد افغانی هستند ازروبرویم می آیند. از دو تا از پسرهای حدوداً 12، 13 ساله نشانی مدرسه پرسیدم که گفتند مدرسه آقای مرادی را می خواهید آنجاست. جالب بود که حدوداً یک هفته بعد از آن خودم معلم همین دانش آموزان که کلاس پنجم بودند شدم و آنها همیشه این را نزد بقیه بچه ی کلاس با افتخار یاد می کردند که آقا معلم را اولین دفعه ما دیدیم و مدرسه را نشانش دادیم!

وارد مدرسه که شدم حیاط مدرسه تقریباً از دانش آموزان خالی بود. آقای حسن مرادی را در حیاط دیدم در حالی که سیگاری روشن در دست داشت به بچه هایی که روی حیاط بودند امر رو نهی می کرد که  بروند بیرون از مدرسه. بعد از احوال پرسی با هم رفتیم داخل دفتر مدرسه که همان در واقع آشپزخانه منزل بود. داخل دفتر نشسته بودم که از کلاس روبه رویی که درب آن یک پرده نازک بود خانم جوانی که بعداً فهمیدم اسمشان خانم شیما صمدی و معلم هست آمد بیرون و دفتر حضور غیاب معلم ها امضا کرده و رفت.

از فردای همان روز کارم را در واحد دو که در حال ثبت نام دانش آموزان و راه اندازی بود شروع کردم و کار ثبت نام و تعین سطح بسیاری از دانش آموزان را انجام می دادیم به همراه مهندس افشار.

بعد از چند هفته که کم کم کلاسها رو به راه تر شد برخی از دروس دوره راهنمایی را گرفتم. اولین درسی هم که دادم درس ریاضی بود برای بچه های کلاس اول راهنمایی. اگرچه قبل از آن و در دوران تحصیلم شاگرد خصوصی زیاد داشتم اما با وجود آن در شروع کلاس خیلی استرس داشتم. کلاس ما یکی از اتاقهای بزرگ واحد دوم بود و تخته سیاه مان هم پنجره ی کشوویی یکی از کلاسها که روی صندلی گذاشته بودم و با ماژیک روی آن می نوشتم تا چند هفته بعد که صاحب تخته سیاه شدیم.

به این ترتیب کم کم شدم آقا معلم بچه های راهنمایی در دروس فارسی، ریاضی، املا و انشا و همینطور معلم پسران کلاس پنجم در شیفت عصر. علاوه بر آن پس از مدتی از سوی آقای مرادی در شیفت صبح هم 3 روز در هفته به عنوان ناظم در واحد یک مقرر شدم، با حقوق ماهی 40 هزار تومان.

با توجه به آنکه ابتدای تاسیس مجتمع بود طبعاً کارها هم به همان نسبت زیاد، هر کاری بود باید انجام می دادیم از باز کردن صبحهای زود درب مدرسه تا برنامه ریزی برای برگزاری مراسم ها و برنامه ریزی کلاسها، رسیدگی به دعواهای بچه ها و تنبیه دانش آموزان متخلف و جارو زدن کلاسها و پاسخگویی به والدین و تعیین سطح دانش آموزانی که با مدرک و بدون مدرک با سطوح سواد مختلف مراجعه می کردند و دریافت شهریه و مشاوره به مدیر مدرسه در انجام کارها و ….

اوایل زمستان آقای یعقوبی هم به جمع مدرسه پیوست اگرچه مدتی بعد از آمدن ایشان برادر آقای مرادی به دلایلی از مدرسه رفتند. آقای یعقوبی که لیسانس علوم تربیتی بودند وظیفه ی آموزش معلمان و همینطور ناظمی شیفت صبح و مدتی هم معلمی کلاس دوم ابتدایی را برعهده گرفتند.آقای افشار هم تعدادی از دروس کلاسهای دوره های راهنمایی و ناظمی یک شیفت دیگر را برعهده داشتند و علاوه بر آن مسوول امور کامپیوتر هم بودند.و آقای دکتر زواری که عاشقانه به مدرسه می آمد و با خود «طراوت» را به ارمغان آورد و … چشم برهم زدنی سال رو به اتمام رفت و سالها گذشت.

اکنون مدرسه وارد دوازدهمین سال تاسیس خود می شود و هرکدام از دوستان بعد از مدتی همکاری با مدرسه راه دیگری را برگزیدند. آقای یعقوبی رفتند برای استادی دانشگاه بامیان، آقای افشار رفتند دنبال ایده ها و طرحای خلاقانه خودش که در آن زمان تولید میوه های مصونی بود، آقای علی احمدی هم رفتند داخل و در وزارت مخابرات مشغول شدند، آقای امین مرادی کارگاه تولیدی خیاطی راه اندازی نمودند و آقای خود آقای مرادی هم بعد از چنیدن بار رفت و آمد به کابل و دیدن زمینه فعالیتهای اقتصادی در آنجا به قول خودشان رفتند دنبال پنیر تازه تر، سید علی موسوی که کارش فیلم و فیلم سازی بود به گمانم رفتند با تلویزیون تمدن همکاری نمایند که آن زمان در بدو تاسیس بود و بسیاری از دوستان دیگری که بعدها آمدند  و رفتند که در فرصتهای دیگر اگر عمری باقی بود روز آخر هرکدام از همکاران را تا جایی که ذهنم یاری دهد مفصل تر خواهم نوشت. اما به قول معروف در این سالیان دوازده گانه علی ماند و حوضش هرچند حرفها و حدیثهای فراوانی گفته شد و شنیده شد. و باز اما این پنیر هیچگاه برایم بوی کهنگی نگرفت و هرسال بو و طعم و لذت این پنیر از سال قبل بیشتر و بیشتر شد زیرا آنقدر ظرفیت کار و بروز خلاقیت و شادی و لطافت و لبخندهای معصومانه در این کار دیدم که اگر تا آخر عمرم هم دراین  وادی فعالیت کنم  هرگز این پنیر بوی کهنگی نخواهد گرفت. این روزها افق روشن دیگری فراروی مجتمع امیرالمؤمنین(ع) در حال ظهور است که امیدوارم به یاری خداوند این مرحله را هم با موفقیت پشت سر بگذارد تا این نهالی که سالها پیش تحویل گرفتم و اکنون به درخت تنومندی شده و قریب نیمی از معلمان آنرا شاگردان سالیان قبلش تشکیل می دهد راه خویش را با اطمینان بیشتری ادامه داده و در خدمت کودکان هموطن باشد.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط