روز خوب

1397-9-25-
پریروز یک روز خوب بود، مانند بیشتر روزهای دیگر. یکی از بی شمار خوبی های مدرسه و بودن با بچه ها این است که هر اندازه ناراحت و دلگیر باشید تا پایتان را به مدرسه گذاشته و بچه ها را ببینید همه چیز را فراموش می کنید. زیرا در اینجا هرچی می بینید و می شنوید شادی است و شور و لبخند و درود. نزدیک ساعت ده زنگی ناشناس آمد. نتوانستم پاسخ دهم. دیدم پیامکی آمد که نبی کیهانی هستم. تا نام را دیدم یاد یکی از شاگردان سال‌های دورم افتادم. شاگردی آرام و با شخصیت. زنگ زده و کمی گپ زدیم، نشانی دبستان را گرفت. پس از یک ساعتی هنوز در کتابخانه بودم که زنگ زد استاد من مدرسه هستم. زود خود را به مدرسه رساندم. تا دیدمش چهره ی سال‌های پیش آن شاگردم برایم زنده و پررنگ تر شد. کمی بیشتر که گپ زدیم گفت من نبی هستم برادر بزرگتر رفیع که چند سال شاگرد شما بود. من هم شاگرد همین مدرسه بودم، شبانه می خواندم و زبان انگلیسی را از اینجا آغاز کردم. از رفیع پرسیدم و کار و روزگار خودش، شنیدم که هر دو مهندسینی شده اند موفق و دارای شرکتهای فنی زنجیره ای در چند شهر بزرگ افغانستان. گفت آمده ام برای شرکت در نمایشگاهی در ایران و بسیار دلم می خواست یک بار دیگر شما و مدرسه ام را ببینم. از چند کلاس بازدید کرد، برای بچه های بزرگتر، از خود و گذشته هایش گفت. از روزهایی که در همین مدرسه درس می خوانده است. از هژده سال پیش گفت و سال اولی که در آغاز ماه مهر او و برادرش نتوانسته اند به مدرسه بروند از بی مدرکی و آن مهر را با چشمانی گریان فقط تماشاگر بچه هایی بوده اند که از جلو خانه شان هر روز به مدرسه می رفته اند و او مجبور بوده است شاگرد گچکار شود تا زمانی که اینجا را یافته اند. هنگامی که اینها را می گفت چشمانش پر از اشک شده بود. هرچند شنیدنش هم دردناک بود اما خوشبختانه با پشت کار و پیگیری بسیار توانسته اند یواشکی در فنی حرفه ای درس بخوانند(در آن سال‌ها آموزش مهاجرین در فنی حرفه ای قدغن بود) و وارد رشته ی برق شده و مدرک خود را بگیرند و زبانشان را هم به پایان برسانند. گفت امروز اگر کاری دارم و دانشی آموخته ام بنیانش در همین مدرسه کوچک گذاشته شده است. دلشاد شدم از دیدن یکی دیگر از شاگردان سالهای دور مدرسه که با تلاش و کوشش به جایی رسیده است و هنوز مدرسه و آموزگاران خود را به یاد دارد. از دیگر آموزگارانش پرسید که به شوخی گفتم نبی جان همه رفته اند و از آن همه تنها من سنگک شده ام اینجا.😁
جور باشی و سرفراز نبی جان که با آمدنت مهر و مهربانی آوردی و امید و انگیزه دادی در این روزها و روزگار مه آلوده. ♥️🌻

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط