شبی که باران می بارید

مجموعه داستانبخشی از کتاب را می خوانید:

روزهاي عيد، نزديك و نزديـك تـرمـي شـدند. مـن بـي صـبرانه انتظـار روزي را داشتم كه باز هم با دلارام بـه سـيل زنانـه بـروم. دلارام دختـر همسايه ي ما بود. هميشه با ديدن او، روزهاي عيـد بـه يـادم مـي آمدنـد. وقتي او را با چادر گلابي رنگش مي ديدم، هواي بهاري و بوي گل هاي درخت اكاسي در ذهنم زنده مي شـدند. دلـم مـي خواسـت در كنـار او باشم. وقتي با او مي بودم، حالت خوش آيندي برايم دست ميداد.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط

Amu
Amu
Amu