عسل و غزل

نام نویسی

عسل و غزل- نویسنده نادر موسوی
1394-9-12

عسل و غزل خواهران دوقلو

داشتم قفسه های انباری را می کاشتم که دیدم صدایی آمد که می گفت: می خواهم با خود آقای موسوی گپ بزنم. سر و کله ی خاکی آمدم بیرون دیدم که یک خانم جوان با سه تا دختر و مادر کلانشان است. سلام کردم و گفتم بفرمایید. خانم جوان هم سلام کرد و گفت آقای موسوی مرا یادتان نمی آید، شکوفه هستم شاگرد قدیمتان. هرچی فکر کردم نشناختم. گفتم ببخشید یادم نمی آید. گفت شکوفه … هستم. اولین سال مدرسه شاگردتان بودم و تا کلاس دهم را همینجا خواندم. وقتی فامیلش را گفت و کمی توضیح داد یادم آمد. معلم ریاضی و فارسی شان بود. چهار تا دختر داشت. دو تایشان که کلاس اول می رفتند و یکی هم کلاس پنجم. تازه از افغانستان آمده بودند. مادرش احوال پرسی کرد و گفت: نامِ خدا هیچ تغییری نکرده اید از ده سال پیش، فقط کمی موهایتان سفید شده است و چاق تر شده اید!! گفتم دیگر چی تغییری می خواستید بکنم؟ گفت منظورم این بود که همچنان شوخ و خندان هستید!

مادر کلان ادامه داد که بسیار خوشحالی شدم وقتی دیدم هنوز مدرسه پا برجاست، سه تا دخترم پیش شما درس خواندند تا وقتی برگشیم کابل. الان هم تازه از افغانستان آمده ایم. می خواستیم برویم طرف دیگر که نشد. بچه ها را مدرسه دولتی نام نویسی نکردند، دنبال مدرسه می گشتم، مطمئن نبودم که هنوز اینجا باشید، پرسان پرسان آمدم تا مدرسه را پیدا کردم. حالا هم این سه تا نواسه ام را آورده ام برای ثبت نام. در کابل کار و روزگار و امنیت نیست و همه در به در و خاک به سر و در حال فرارند. از اوضاع کابل و افغانستان و بیچارگی مردم آنجا بسیار نایلد و گفت ما هم اشتباه کردیم رفتیم داخل.

از دختر کلاس پنجمی شان آزمون تعیین سطح گرفتیم، درسش خوب بود. در همان کلاس ثبت نام شد. با وجودی که نزدیک دوماه از آغاز سال می گذرد با اصرار دو تا دختر دیگر را هم مجبور شدیم در کلاس اول نام نویسی کنیم. به مادر و مادرکلانش گفتم دیر شده است و بچه ها چند درس را خوانده اند، اما اصرار کردند که نه دخترهایم باهوش اند و در خانه هم قرآن را خوانده اند، خودم هم کمکشان می کنم که به بقیه ی بچه ها برسند. نام یکی غزل است و نام دیگری تمکین، دوقلو هستند و بسیار شبیه هم. به تمکین گفتم به شرطی ثبت نامت می کنیم که نامت عسل باشد! طرف خواهر بزرگترش نگاه کرد و لبخند زد. وقت رفتن پرسیدم اسمت چی شد حالا؟! گفت: تمکین! گفتم هرچی دوست داری صدایت می کنیم اما نام عسل بیشتر بهت میاد و مثل خودت زیباست و به نام خواهرت هم می خورد: عسل و غزل!

چند روز بعد و روز برف بازی رفتم سر کلاس اولی ها و از آموزگارشان در مورد غزل و عسل پرسیدم، گفت امروز نیامده اند. پرسیدم نام آن یکی چی شد سرانجام؟ گفت من در لیست کلاسی نامشان عسل است و همه ی بچه ها هم عسل صدایش می زنند!

در افغانستان نامهای بیشتر بچه ها را از کلمات عربی و آنهم بسیار سخت و پیچیده و بیشتر هم دو بخشی می گذارند که گفتن اش هم برای خود بچه ها سخت است و هم برای دیگران، نمی دانم فلسفه ی اینگونه نامگذاری ها در چیست؟ یادم هست در سالهای اول مدرسه یک دانش آموز داشتیم به نام «عبدالجمشید»! که مادرش هم بسیار سر این نام ایستاده بود و هرچی همراهش گپ زدم حاضر نشد نام پسرش را عوض کند و تا آخر همان «عبدالجمشید» ماند! 

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط