مرور خاطرات مدرسه

روشنا

 

مرور خاطرات مدرسه- نوشته روشنا جهانگیرفام- 4 مهر 1397

این عکس را به هزار دلیل دوست دارم.
اولین و مهمترینش،مرور خاطرات آن حس رهایی نابی ست که میان آنهمه انرژی و شادی کودکانه به من دست میداد.
“اینجا خانه کودکان افغانستان است.”
کودکانی که بی هیچ تقصیر و گناهی آواره از سرزمین خود و گرفتار میان خودخواهی و بی رحمی میزبان،روزگار میگذرانند.
من یکی از طلایی ترین دوران زندگی ام را اینجا گذراندم.میان هیاهوی بی وقفه این کودکان،پر از حس ناب زندگی،رها از من و منیت ها.
اینجا بهشت کوچکی بود در جنوب تهران که من داوطلب حضور در این بهشت شدم.
کودکان اینجا بی ریاترین آدمهایی بودند که من دیدم.
چند وقتی ست از آنها بی خبرم ولی حالا لابد بزرگ و بزرگتر شده اند، آنقدر که دستشان راحت تر به کوره های آجرپزی شهر ری برسد،پاهایشان به پدال چرخهای خیاطی زیرزمینهای بازار بزرگ.شانه هایشان حالا لابد توان بیشتری برای تحمل وزن جورابهای بردوششان دارد،لابد کمتر میان انبوه جمعیت مترو گم میشوند.صدایشان حتما بلندتر شده تا جارکشیدنهایشان میان بوق ماشینهای مدل بالای خیابان پاسدارن بیشتر به گوش مشتری ها برسد.
ولی من شک ندارم رویاهایشان هم با خودشان بزرگ و بزرگتر شده.ماهی سیاههای کوچولوی من هنوز هم به دریا فکر میکنند.به اینکه حتما جایی هست که زندگی قشنگ و قشنگتر باشد….
سپاس همیشگی ام نثار دوست و مدیر ارجمند ‘نادر موسوی’ گرانقدر که فرصت کار کردن در این بهشت کوچک را برایم فراهم کردند.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط