چند سی سی عشق و مهربانی

چند سی سی عشق و مهربانی😍- نویسنده نادر موسوی- 14 بهمن ماه 1400

تا نوبت دوم واکسنم رسید آسترازنکا نایاب شد، نزدیک یک و نیم ماه پیش باید دوز دوم را می زدم. چند بار رفتم گفتند نیست. یکبار هم همین نزدیک خانه رفتم که گفتند داریم. کارت واکسنم را گم کرده بودم، هرچی گشتم نیافتم. از محکم کاری زیاد یادم رفته بود کجا پنهان کرده ام، مانند تفنگ شکاری پدر کلانم که از ترس بازرسی دولتی ها، هربار که زیر خاک پنهان می کرد باز یادش می رفت کجا گذاشته است و همه ی خانواده باید یک هفته کل خاک های زمین باغمان را زیر و رو می کردیم تا دوباره پیدا می شد. اما خوشبختانه عکس کارت را داشتم. کد واکسن را از روی همان خواندم. دفترچه ی اقامتم را که دید گفت اتباعی؟ گفتم آره. کد را زد به سیستم و گفت پرونده ات بالا نمی آید. برو همانجا که نوبت نخست را زدی.

چند روز بعد رفتم آنجا. گفت نداریم. باز یادم رفت در این گیر و دار مدرسه و کار بی پایانش و چرخک بادی که موج مهاجرین جدید درست کرده است تا اینکه هفته گذشته به اصرار و تهدید دوستان و ترس از قرمز شدن اوضاع، چهارشنبه باز رفتم همان جایی که دوز یکم را زده بودم. باز گفت نداریم. گفتم چی کنم؟ گفت: خبر بگیر می آوریم. پنجشنبه با اینکه کارگاه داستان نویسی و داستان خوانی همکاران بود اما صبح زود و با نا امیدی باز رفتم همین مرکز واکسن نزدیک خانه. با ترس و لرز پرسیدم که گفت داریم. چشمانم برق زد و زود دفترچه ام را دادم. کد واکسنم را زد و گفت وارد نمی شود. بازهم گفت برو همانجا که بار پیش زده بودی یا برو خانه بهداشت پرونده تشکیل بده و سپس بیا که روالش برای اتباع چنین است. رفتم سرای محله در همان نزدیکی‌.

وارد که شدم دو فرشته ی سپید پوش و مینوچهر نشسته بودند. مشکلم را گفتم. زد به رایانه و گفت یک کد به گوشی ات آمد، آن را بده. کد را دادم. دوباره چند تا دگمه را زد و چندتا کلیک کرد و گفت درست شد. از این مهربانی و بردباری اش با شادمانی بسیار سپاسگزاری کردم. گفت کاری نداشت باید از گزینه مهمان وارد میشدند. گفتم: شما مهربانید که انجام دادید، وگرنه چه کسی به خاطر یک افغانی اینهمه دگمه را می زند و اینهمه کلیک می کند! با لبخند گفت: نفرمایید، من و همکارانم اینجا هستیم که کار همه را انجام دهیم، همه ی ما هم هموطن هستیم.

سپس مراحل ورود را با حوصله روی کاغذ نوشت و شماره تلفنی را هم کنارش نوشته و گفت اگر باز به مشکلی برخوردند بگویید به من زنگ بزنند. او می نوشت و می گفت و من اشک در چشمان حلقه زده و قلبم لبریز از شادمانی شده بود از این همه مهربانی و بلندنگری شان. باز هم بسیار سپاسگزاری کرده و آفرین گفتم برایشان و با زبان بی زبانی گفتم: اگر کرونا و اسلام اجازه می داد سخت در آغوشتان می گرفتم از برای اینهمه مهربانی و انسانیت تان، که باز با همان لبخند و رویی گشاده و انگار که فکر مرا خوانده باشد گفت: زودتر بروید و بسلامتی واکسن تان را بزنید.

بیرون آمده و پریدم درون سوله ی واکسن که خوشبختانه اولین نفر بودم. بانویی که مسوول واکسن بود برگه را گرفت و وارد سیستم شد و همکارش با خوشرویی واکسن را زد و توصیه های لازم را کرده و گفت: به سلامت.

هنوز از مرکز واکسن بیرون نیامده بودم که پیامک آمد: نادرجان! شما دوز دوم واکسن را دریافت نموده ای، اگر رضایت داری عدد یک وگرنه عدد دو را برایمان روانه کن. با شادمانی و شوق عدد یک را به پاس همه ی مهربانی هایی که دیدم به همراه یک بوس فرستادم که بلافاصله پاسخ آمد: سپاسگزاریم از بوست نادرجان، مواظب خودت باش!

من هم دوباره یک بوس و بغل با دو قلبی که چشمانش زده بود بیرون فرستاده و دوان دوان و شادمان آمدم سمت کتابخانه تا خودم را به کارگاه آموزشی همکاران که در حال برگزاری بود برسانم. تا ظهر سر کلاس نشسته بودم اما روانم شاد بود و به همه ی رفتارهای پرمهری فکر می کردم که در آغازین ساعت پنجشنبه از آن فرشتگان بی بال و پر دیده بودم. با همین افکار و با روانی شاد با خودم گفتم: جانتان جور، دلتان شاد و خانه تان آباد و مهربانی هایتان پایدار و بیش باد هموطنان جان.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط