این روزها

1399-6-18-
از شنبه نام نویسی سال نو را آغاز کرده ایم. در این چند روز بیشتر با خانواده هایی روبرو هستیم که برای نخستین بار است به اینجا می آیند؛ یا در یکی دو سال اخیر به ایران آمده اند، یا کودک شان تازه مدرسه ای شده است یا هم از سرشماری سال‌های گذشته جا مانده اند. روز یک شنبه خانواده ای آمده بود با چهار دختر درسخوان و مودب.مادرشان که زن جوانی بود گفت: روزگارمان در آنجا سخت شده بود. دوازده ساله بودم که ازدواج کردم. شوهرم کارگر شهرداری بود که در انتحاری چند سال پیش روبروی پارلمان در کابل کشته شد. من ماندم با هفت دختر. دار و ندارمان را فروخته، با مقداری قرض از راه قاچاق خود را به ایران رساندیم تا شاید دخترهایم اینجا بتوانند درس بخوانند و خودم نان خشک خانواده را تامین کنم. دخترها همگی به گفته ی مادرجانم شیر به شیر و با فاصله سنی حدود یک سال هستند.
خانواده ی دیگری آمد با سه دانش آموز. یک دختر و دو تا پسر. پدر آنها هم فوت کرده بود و مادر خانواده با کار در خانه های مردم روزگارشان را می گذراند و…
هر روز یکی، دو ساعت در مدرسه هستم و هنگام نام نویسی به درد دلهای خانواده ها گوش می دهم. داستان زندگی و آمدن شان به ایران و روزگار کنونی هر کدام پر از ماجرا و تلاش و رنج است.
هر دانش آموزی که آمد نامش را نوشتیم، زیرا اینجا آخرین امیدشان است و رفتن از اینجا یعنی در خانه ماندن و ویران شدن رویاهایشان و محروم شدن از تنها جایی که می توانند کمی در آن شاد باشند و کودکی کنند. بیشتر اوقات در برخورد اول، ترس و نگرانی از اینکه ممکن است به خاطر بالاتر بودن سن و سال، مشکلات اقامتی، هزینه‌ها و یا دیگر مشکلات، نام نویسی نشوند را در چهره ی بچه ها می بینم برای همین در همان آغاز دیدار خیالشان را آسوده کرده و می گویم نگران نباشید، هر جور که باشید نام نویسی می شوید و می توانید درس بخوانید.
با توجه به وضع موجود و تجربه سالهای گذشته، پیش بینی می شود شمار دانش آموزان امسال به دویست و پنجاه تا سیصد نفر برسد؛ بچه هایی هایی که نه توانایی مالی چندانی دارند و نه دسترسی درستی به گوشی هوشمند و فضای مجازی، اما شوق درس و یادگیری را در نگاه یک یک شان می توان دید.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط