تلیسه، حمیرا قادری/ چاپ اول زمستان 1397
بخشی از کتاب را می خوانید:
چشم هايت را كه وا ميكني، دلم جمع مـي شـود. قصـه ي بـزك چينـي نبود به يادم، بود. منتها قصه ي مادر را گفـتم. بـه روزگـاران دور كـوچ لالاي خيرنديده نزديك ده پدر خيمـه ي سـياه زد. كـلانِ كـوچ همـين لالاي خيرنديده، با يازده شتر كوچ و بار، هر سال تير مي شدند….



