اقلیما

اقلیما، حمیرا قادری/ چاپ اول زمستان 1397

 

بخشی از کتاب را می خوانید:

 

حکایت کرده بودند تنهایی مرغکی بوده همیشه دلگیر. یک روز خیلی دور، وقت صبح، مرغک از دل کوهی بیرون می پرد، اوج می گیرد و در آسمان پر می زند و سر هر کوه و تپه ای می نشیند تا می رسد به این سرزمین. دلخوش که برای مردمش بخواند؛ اما قصۀ شکافته شدن کوه و اوج گرفتن مرغک تنهایی، پیش از خود مرغک به سرزمینش رسیده. مردم لکن از مرغک روی گرداندند؛ چرا که شنیده بودند اگر مرغک تنهایی به روی کسی نظر کند، تخم می گذارد در چشمانش و ایل و تبار آن کس به حال مرغک سالهاست که در آن سرزمین، درد تنهایی گرفتار می شوند. سرگردان، کوی به کوی می گردد… .

داستان افغانستان

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط

Amu
Amu
Amu