من معلم مکتب خودگردانم

 

من معلم مکتب خودگردانم که پس از ورود به این مکتب دریچه های امید و آرزوهای بلند را به راحتی می توانستم در هرجای آن بیابم. می دیدم در مکانی کوچک و محقر، چگونه کودکی کوچک با امیدهای بزرگ، با شادی پا به مدرسه می گذارد و پس از دیدن دوستان و معلم، شادیش دوصد چندان می شود. اوایل درک نمی کردم ولی پس از چندی که با دلهای آنها آشنا شدم، فکر و اخلاقم تغییر کرد. در ابتدا به تحصیل و کار خود بها نمی دادم. اما تصمیم گرفتم معلمی شوم که به راستی حق معلمی را در قبال این کودکان بتوانم ادا نمایم. پس عزم خویش را جزم نموده و تلاش کردم نکات ریز و درشت معلمی را از هرطریقی بیابم و پیاده کنم. دانش آموز در خانه با حرفهایی روبه رو می شد که در این مدرسه آن حرفها نقض می شد. او در خانه می شنید که باید با فلان قوم و فلان کس که فلان خصوصیات را دارد معاشرت و احوال پرسی نداشته باشد. اما وقتی به خانه امید پا می گذاشت، می دید معلمش همان خصوصیات را دارد اما بسیار مهربان است و با تمام وجود تلاش می کند. دوستش که در یک میز با او نشسته همان خصوصیات را دارد اما او هم مهربان است. پس این دانش آموز باید تصمیم بگیرد که نظر پدر و مادرش را هم تغییر بدهد. باید از این پس هرچیزی را که می شنود به همین راحتی نپذیرد. او کم کم شکل می گیرد، یاد می گیرد که مشکل بزرگ مردم در افغانستان درک نکردن و نشناختن کامل یکدیگر بوده. تمام اختلافات قومی و مذهبی از همین جا نشأت می گیرد. پس دریچه های دیگری به روی او باز می گردد. او باید بیشتر از دیگران درک کند و بفهمد. بیشتر از مادر و پدر و هرآنکه درباره ی مردم افغانستان قضاوت می کند.
نوشته ی خانم ملیحه نوری- 1392

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط