دختر شالی های سبز

رمان افغانستان

دختر شالی های سبز (مجموعه داستان)، عبدالقادر مرادی/ چاپ اول زمستان 1397

دختر شالی های سبز

بخشی از کتاب را می خوانید:

«قربان را بردند.»
مادر به خودش مي گفت.
از همان روز به بعد همه چيز آغاز شد و همه چيز پايان يافت. از همـان روز به بعد همه چيز شكست و ريخت و به هم خورد. از همان روز به بعـد حافظه و ذهنش هم رو كردند به خرابي. مادر هر روز برمـي خاسـت كـه برود،ولي نمي شد. مشكلي در كار مـي افتـاد و بندشـي از راه مـي رسـيد. مي نشست كه توفان بگذرد؛ باد و باران بماند. بيماري اش بگذرد.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط

Amu
Amu
Amu