کابل در قلب تهران؛ گزارش روزنامه ی((آسمان آبی)) از دبستان فرهنگ

 

 

کابل در قلب تهران

گزارش تصویری از مدرسه فرهنگ که از دانش آموزان تا کارکنان مدرسه همه افغانستانی هستند.

آن چه می بینید تصاویر مدرسه فرهنگ است مدرسه ای با 115 دانش آموز که همه آن ها افغانستانی هستند این مدرسه سال ها پیش برای کودکان افغانستانی بازمانده از تحصیل تاسیس شد اما حالا با کمتر شدن محدودیت ها از تعداد دانش آموزان آن به مرور کاسته می شود. معلم ها می گویند علاوه بر آموزش بچه ها سعی میکنیم مشکل اقامت آن ها را هم حل کنیم تا همه آن ها سال بعد در یک مدرسه دولتی ثبت نام شوند کاش واقعا سال بعد این مدرسه تعطیل شده باشد و بچه های افغانستانی کنار بچه های ایرانی درس بخوانند.

یک مدرسه تمام افعانستانی

یک حیاط کوچک است و دیوار های رنگی و دانش آموزانی که با چشم های بادامی از پشت شیشه کلاس معلوم هستند و با صدای بلند جمله ها را تکرار میکنند. نزدیکی های یافت آباد یک مدرسه جمع و جور وجود دارد که مخصوص بچه های افغانستانی است در این مدرسه مهاجرانی درس می خوانند که یا سال ها ایران را برای زندگی انتخاب کرده اند یا چند ماه است که جنگ و گرفتاری در افغانستان مجبورشان کرده ترک دیار کنند مدرسه فرهنگ از آن مدرسه هایی است که از مدیر گرفته تا معلم ها و دانش آموزان همه افغانستانی هستند یک حیاط کوچک 30 متری دارد و یک آبخوری کوچک و اتاقی که معلم ها زنگ های تفریح در آن جا استراحت میکنند بیشتر بچه هایی که در فرهنگ درس میخوانند کودکان کار هستند و  مدیر مدرسه که خود اهل افغانستان است و این جا درس خوانده می گوید خیلی از بچه های این جا یا در خیابان دستفروشی میکنند یا در جاده ها مشغول کار کردن هستند مهاجرها مشکل مالی دارند و اگر بچه ای هم کار نکند به این معنی نیست که وضع مالی خوبی دارند. ما این جا دخترها و پسرهای را داریم که در خانه سبزی پاک میکنند و بعد برای درس خواندن به این جا می آیند. دست های ان ها اغلب مواقع سبز است و نشان می دهد تا چه اندازه زحمت کشیده اند و می دانیم چه روزگاری را گذرانده ایم که به این جا رسیده ایم.

مدرسه فرهنگ سال هاست که تاسیس شده و موسس نادر موسوی است. این که نادر 42 ساله چه ماجراهایی داشته و از چه زمانی به ایران آمده بخش دیگری از ماجراست که در صفحه آخر همین بخش میخوانید. اما ماجرای تاسیس مدرسه فرهنگ به سال های دور برمیگردد سال 79 این مدرسه برای بچه هایی که از درس عقب افتاده بودند راه اندازی شد او می گوید سال ها پیش ورود بچه ها به مدارس دولتی سخت بود و خیلی از ان ها مشکل اقامتی داشتند به همین دلیل ما این مدرسه را باز کردیم نزدیک به 900 شاگرد داشتیم چرا که تقریباً همه بچه های مهاجر از تحصیل محروم بودند اما رفته رفته که اوضاع بهتر شد از تعداد دانش آموزان هم کم شد خیلی ها به مدرسه ی دولتی رفتند و از طرفی تعداد مهاجرها هم کمتر شد موسوی می گوید این سال ها سیر عجیبی داشت زمانی ما سه ساختمان گرفته بودیم که کفاف بچه ها را بدهد اما حالا همین مدرسه کوچک با 100 دانش آموز باقی مانده است این اتفاق پارادوکس عجیبی است. از یک طرف ناراحتی که مدرسه کوچک تر می شود و بعضی از معلم های این جا بیکار میشنوند از طرف دیگر هم خوشحالیم که وضعیت بهتر شده و بچه های افغانستانی می توانند به راحتی در مدارس دولتی درس بخوانند در این سال ها هم شرایط درس خواندن در ایران بهتر شده و مردم دید بهتری به افغانستانی ها پیدا کردند از طرف دیگر مرزهای اروپا از سمت ترکیه باز شد و خیلی ها به امید داشتن زندگی بهتر به اروپا مهاجرت کردند.

بچه ها بیشتر در این جا مقطع دبستان را می خوانند بعد از دبستان شرایط برای ادامه تحصیل آن ها در مدارس دیگر فراهم می شود گرچه قبل ترها دوره های راهنمایی هم برگزار می شد با کم شدن مهاجرها جالا همه چیز در دبستان باقی مانده است موسوی در ادامه می گوید که زمانی آموزش اهرمی بود برای ان که مهاجرها را تحت فشار قرار دهند برای این که ما به کشورمان برگردیم اما ان ها نمی دانستند کسی که جاش در خطر است به خاطر آموزش و مدرسه نرفتن دوباره به کشورش برنمیگردد این افکار دوام چندانی نداشت کم کم متوجه شدند آموزش حق همه است و با این فشارها افغان ها به کشورشان برنمیگردند برای همین هم فضا باز شد و نگاه ها تغییر کرد.

افتتاح مدرسه فرهنگ یک کار گروهی بود. در منطقه یافت اباد مهاجر زیاد است و همه بیشتر برای زندگی به این منطقه می آیند برای همین هم وقتی این جا مدرسه دایر شد خیلی از بچه ها برای ثبت نام آمدند بعد از ثبت نام دانش آموزان نوبت استخدام معلم بود نادر موسوی می گوید فراخوانی اعلام کردیم و معلم های زیادی که همه آن ها پناهجو بودند و توانسته بودند در ایران درس بخوانند به این جا آمدند ما حقوق اندکی می توانستیم به آن ها بدهیم اما همین هم خب بود ما هم از یک قوم نژاد بودیم و کنار هم جمع شده بودیم و این اتفاق خوبی برای ما بود که این جا احساس غربت می کردیم ما همدیگر را درک میکردیم و می دانستیم چه مشکلاتی داریم برای همین کنار هم بودنمان جدای از این باعث می شد یک کار معنوی کنیم و دلگرمی بزرگی بود که باعث می شد هم ما و هم دانش اموزان مدرسه را دوست داشته باشند چندین سال بعد هم خیلی از بچه هایی که درس خواندن را از مدرسه فرهنگ شروع کردند توانستند ادامه تحصیل دهند و در نهایت برای تدریس به این جا برگشتند برای همین می گویم که این جا برای ما خانه دوم است که همه مهاجرها آن را دوست دارند.

چند روایت کوتاه از آدم های مهم مدرسه فرهنگ

نادر 42 ساله از مزار شریف

نادر موسوی یکی از مؤسسان مدرسه فرهنگ است. از مزارشریف وقتی که تنها 9 سال داشت به ایران مهاجرت کرد. با این حال اما وقت حرف زدن لهجه افغانستانی را دارد. با این که از ترس جنگ و طالبان به ایران پناه اورده اما تمام این سال ها شهر و کشورش را فراموش نکرده است او خاطرات خوشی را از روزهای کودکی دارد. میگوید آن ها از نسل اول پناهجویانی بودند که به کشور همسایه آمدند و وقتی ما به بندرعباس آمدیم مهاجر خیلی کم بود پدرم یکی دو ماهی دوندگی کرد و توانست ما را در مدرسه دولتی ثبت نام کند. آن زمان ها خیلی سخت گیری نمی کردند چون اصولاً مهاجر کم بود و شاید خیلی مرکز توجه نبودند برای همین هم من پشت میز و نیمکت با بچه های ایرانی درس خواندن البته خواهرانش امکان درس خواندن پیدا نکرده اند چون مشکلاتی که داشتند که در آن زمان حل نشده بود اما نادر مدرک کارشناسی ارشدش را از دانشگاه تهران می گیرد و بعد از مرگ پدرش به تهران مهاجرت می کند. او حالا مسئول تربیت و آموزش کسانی است که در ایران امکانات چندانی ندارند به دلیل سختی های فراوانی که از بچگی کشیده سعی میکند آن ها را درست آموزش دهد او می گوید مهمترین مسئله برای ما این است که بچه ها به دور از هرگونه تعصبات قومی و مذهبی بزرگ شوند و باور کنند که انسانیت مهمترین و بزرگترین چیزی است که برای هر کسی باید وجود داشته باشد نادر ادامه می دهد بچه های این مدرسه هر یک قصه خودشان را دارند قصه ای که از نحوه مهاجرت آن ها شروع می شود و بالا و پایین های زندگی و مشکلاتشان ادامه پیدا میکند زندگی اما در همین مدرسه ادامه دارد با همه تلخی هایی که وجود دارد با مرگ هایی که به چشم دیده اند و با همه آسیب هایی که در معرض ان قرار دارند آن ها دلخوش مدرسه ای هستند که برایشان حکم یک تفریح مدام را دارد نادر میگوید مهمترین چیز در این مدرسه آن است که بچه ها این جا محترم شمرده شوند. آن ها به اندازه کافی در زندگی شان در افغانستان تحقیر شده اند و مهاجرت باید برایشان دریچه ی تازه ای به زندگی باشد دریچه ای که آن ها را به زندگی امیدوار کند و دوستش داشته باشند.

بچه های مدرسه فرهنگ

از یک کلاس به کلاس دیگر می رود از آن هایی است که آرام و قرار ندارد تنها حرفی که می زند این است دو ماه است به ایران مهاجرت کرده هفت ساله است و کلاس اول درس می خواند اسمش را یکی از دوست هاش از بالای راهرو داد می زند عرفان تک فزرند است و خوشبختانه کار نمی کند اطلاعات بیشتری به ما نمی دهد با اکراه رو به دوربین می ایستد و لبخند می زند بعد هم پله ها را بالا می رود او احتمالاٌ هنوز به ایران عادت نکرده است و اهل معاشرت نیست اما به رسم همه بچه ها بازی کردن و دویدن را دوست دارد. در مدرسه فرهنگ دختر و پسر با هم درس می خوانند مریم یکی دیگر از دانش آموزهاست که کلاس دوم است سه سالی است که مهاجرت کرده پدرش کار خیاطی میکند و او هم کمک حال پدر و مادرش است دو خواهر کوچکتر دارد که سن شان به مدرسه قد نمی دهد و در خانه هستند. بچه ها خیلی اهل حرف زدن نیستند بیشتر می خندند و بعد انگار که از دوربین خجالت بکشند سریع پشت دوست هایشان قایم می شوند مریم هم حرفی درباره ایران نمی زند جغرافیای او در روزهای هشت سالگی اش همین مدرسه و همکلاسی هایی است که با او تا ظهر را می گذرانند همکلاسی های که وجه اشتراک زیادی با او دارند البته که بهاره هم همینطور است اما او یک فرق اساسی با بقیه بچه ها دارد چشم هایش آبی و درشت است همین چشم ها او را از بقیه افغانستانی ها با چشم های کشیده اشان متمایز می کند دوم دبستان است و کار نمیکند خودش در تهران به دنیا امده است اما مهاجرت غیرقانونی پدر و مادرش به او هم به ارث رسیده است و برای همین مجبور است این جا درس بخواند او را در مدرسه دولتی ثبت نام نمیکنند البته برایش فرق چندانی ندارد او نمیداند چه تفاوتی بین مدرسه او و مدرسه های بیرون وجود دارد بچه ها این جا هیچ کدام ناراضی نیستند آن ها حرف همدیگر را خیلی خوب میفهمند در یک سطح هستند و کسی به دیگری فخر نمی فروشد نصف بیشتر بچه ها این جا کار می کنند پس دلیلی ندارد زندگی شان را مخفی کنند همه آن ها طعم جنگ را چشیده اند شاید برای همین است که وقتی از اکثرشان یک سوال کلیشه ای درباره این که دوست داری در آینده چه کاره شوی را می پرسیم جواب مان تنها یک لبخند است آن ها تصور چندانی از آینده ندارند نمی دانند که بعد از روزهای دبستان قرار است کجا باشند پس به آن فکر نمی کنند کسی چه میداند شاید در ذهن همه آن ها داشتن یک شغل خوب در ایران آرزویی دست نیافتنی باشد.

بازگشت از انگلیس به ایران

دست دخترش را گرفته و لبخندزنان با دیگر مادرها حرف میزند چادر ملی ایرانی سرش کرده و دخترش همینطور که هم لبخند می زند دستش را از مادرش جدا نمیکند مادر و دختر عین هم هستند. صورت مهربان و گونه های برجسته و چشم هایی که نشان می دهد از افغانستان آمد اند اما زهرا و دخترش ماجرای عجیبی دارند عجیب از این جهت که آن ها بعد از 10 سال زندگی در انگلیس دوباره به ایران امده اند و این جا را برای زندگی انتخاب کرده اند زهرا متولد ایران است اما پدر و مادر افغانستانی دارد سال ها پیش به دلیل جنگ به صورت قانونی مهاجرت کرده اند برای همین به راحتی این جا درس خوانده است ماجرای زهرا اما از یک جایی به بعد عجیب می شود او 10 سال پیش در مدرسه فرهنگ به مدت یک سال معلم بوده تا این که ازدواج می کند و به همراه همسرش که او هم افغانستانی است به انگلیس مهاجرت میکنند زهرا فارسی را راحت حرف میزند واگر چهره اش مشخص نمیکرد که از یک دیار دیگر است هرگز متوجه نمی شدید که او یک ایرانی نیست اما او ماجرای مهاجرت و بازگشت دوباره اش به افغانستان را این طور تعریف مبکند برای ما اسلام از هر چیزی مهمتر بود در انگلیس اما شرایط کمی سخت بود ما آن جا به دلیل این که هیچ اسلامی نبود هر چیزی را نمی خوردیم. دختر و پسرم انجا به دنیا آمدند اما به دلیل سبک زندگی متفاوتی که ما داشتیم سخت زندگی میکردند. دخترم آن جا مدرسه هم می رفت اما گیاهخوار بود و خودش را از بقیه بچه ها جدا می دید ضمن این که آن جا من از پدر و مادرم جدا بودم و همین زندگی را در انگلیس برایم سخت میکرد. به همین دلیل هم بعد از گذشت 10 سال و با وجود امکانات خوبی که وجود داشت تصمیم گرفتیم دوباره به ایران برگردیم دخترم در حال حاضر فارسی را خوب بلد نیست و به زبان انگلیسی حرف میزند اما این جا احساس راحتی بیشتری دارد دوست های زیادی پیدا کرده و چون ما وسط سال به ایران برگشتیم فعلاً او را در مدرسه فرهتگ ثبت نام کرده ام تا از سال تحصیلی جدید در مدرسه دولتی ثبت نام شود این روزها که به ایران آمده ایم حال هر چهار نفر ما بهتر است پسرم پنج ساله است و می دانم او هم زندگی در ایران را به انگلیس ترجیح می دهد.

آموزش حق همه آدم هاست با این حال 115 دانش آموز جدا افتاده.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط

nader musavi