گپ نخست

بهترین روزها، بهترین کارها
نادر موسویهميشه وادار می­شدم روزهايي كه مكتب­مان بسته بود كتاب بخوانم. از کتاب «روباه و گرگ» گرفته تا کتاب «بیست فرسنگ زیر دریا» نوشته­ی «ژول ورن». البته کارم با خواندن کتاب به پایان نمی رسید! همراه با خواندن كتاب كار ديگري را هم باید می­کردم: همه­ی واژگانی را كه در کتاب می­خواندم اگر معنی­شان را نمي‌دانستم بايد در يك كتابچه همراه با نام و شماره برگه­ی کتاب يادداشت کرده سپس معني آن‌ها را از روي كتاب فرهنگ واژه­ها پيدا می کردم و پیش روی­شان مي‌نوشتم. در پایان همه­ی آن­ واژگان را هم باید از بر مي‌كردم!
اگر معني يك واژه از كتابي را كه خوانده بودم، نمي‌دانستم و از سویی آن واژه را در كتابچه‌ي لغت هم يادداشت نكرده بودم؛ واي به حالم مي‌شد و روزگارم سیاه بود!

آن وقت‌ها هميشه به بچه‌هايي كه مي‌توانستند در كوچه با دوستانشان بازي كنند و ساعت‌ها با هم باشند و جُک­هاي خنده‌دار بگویند و یا با توپ کوچک پلاستیکی بازی کنند و … حسرت مي‌خوردم.

يك بار به مادرم گفتم: وقتي كلان شدم همه­ی روزهايي كه مكتب بسته است،‌ بچه‌ام را مي‌گذارم در كوچه با بچه‌ها باشد و هر اندازه دلش خواست بازی كند و برای خودش بگردد!

هنگامی که مادرم اين گپ را به پدرم می گوید، او هم پاسخ می دهد: نادر اکنون نمي‌داند که دارد می­کند، هر گاه كلان شد خواهد دانست كه اين روزها بهترین کار زندگی­اش را می کرده­است!

…اکنون كه سال‌ها از آن روزها مي‌گذرد بسیار ناراحتم كه چرا پدرم حتي روزهايی که مکتب می­رفتم مرا وادار نمی کرد تا كتاب بخوانم، چرا پدرم مرا به كتابخانه‌ي‌ بزرگ شهرمان بندرعباس نمي‌برد تا با كتاب‌هاي بهتر و بيشتري آشنا شوم، چرا پدرم مرا به نمایشگاه کتاب نمی­برد و…

اکنون می­دانم که آن روزها بهترین روزهای زندگی بود و بهترین کار را می­کردم.

 

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط

Amu
magazine