آرامگاه- رقیه حسنی، آموزگار مدرسه فرهنگ
اسفند 97
در یک روز آفتابی زمستانی، زمانی که شاگردان در حال نوشتن کتاب نگارش بودند، لحظهای کنار درب کلاس آمدم و در را باز گذاشتم. آقای مدیر با همان لبخند همیشگی وارد مدرسه شد و دستش را به نشانهی درود بلند کرد و در فاصلهی کوتاه کلاس من تا دفتر با گوشیاش ور رفته، وارد دفتر شد.
لحظاتی بعد خانم یعقوبی مرا صدا زد. روبان قرمز خوشرنگی به دست داشت. از من خواست که آن را به در توالت بچسبانم. سپس گفت که پاپیون درست کرده و روی روبان بچسبانم، اصلاً تعجب نکردم چرا که چندوقت قبل، آقای موسوی درباره نزدیک شدن روز جهانی توالت صحبت کردهبود. آن روز، شنیدن «روز جهانی توالت» شگفتانگیز بود چرا که تا به حال آن را نشنیده بودم و کلی با معلمان خندیدم. آقای موسوی پس اتمام صحبتهایش به دفتر آمد و به ما این روز را تبریک گفت. با تعجب پرسیدم: «این دیگر چه روزی است؟!» و شاید هم تن صدایم کمی اعتراضی بود. آقای موسوی با گفتن این که خیلی از کشورها مثل هند، توالت کافی ندارند، تلاش کرد مرا قانع کند که واقعاً این روز، روز مهمی است.
به هر حال توالت ما بعد از روز جهانیاش افتتاح شد اما شور و هیجان زیادی به همراه داشت. پس از چسباندن نوار قرمز به در توالت، وارد کلاس شدم و جلوی درب ایستادم. دختران کلاس اول قبل از دیگران به حیاط آمدند و با دیدن روبان قرمز با تعجب به هم نگاه کردند. دختران بزرگتر میگفتند میخواهند توالت افتتاح کنند و با گاز گرفتن لبهای خود به هم نگاه میکردند. برخی از آنها هم با گذاشتن دو دست روی صورتشان میخندیدند و سعی میکردند، روی پلهها باشند و نزدیک توالت نیایند. از چهره هایشان میتوان فهمید که این کار آقای موسوی را بسیار شرمآور و یا توهینآمیز میدانستند.
دختران ایستاده روی پلهها با فریاد خانم یعقوبی به حیاط آمدند اما باز هم سعی میکردند که از کلاس اولیها که بسیار شور و هیجان داشتند، فاصله بگیرند. دختران کلاس اول و دوم که کمی کوچکتر هستند، اصلاً نمیدانستند چرا اینقدر خوشحالاند و جیغ و داد میکنند و چرا به حیاط آمدهاند. آنها با دیدن آقای موسوی و اداهایی که درمیآورد، شاد میشدند و فریاد میکشیدند. شاید خیلی از این دختران در خانهای زندگی میکنند که از پدر و برادر بزرگ خود چیزی جز اخم ندیدهاند. شاید هیچگاه کسی سعی نکرده که آنها را شاد کند. بنابراین این دختران هرگاه آقای موسوی را میبینند بیواسطه فریاد میکنند و میخندند. دختران کوچکتر هم هرکدام همدیگر را هل میدادند که نزدیک آقای موسوی باشند. گاهی هم با هم دعوا میکردند که با اخم معلم شان و یا خانم یعقوبی تمام میشد اما زیر چشمی دعواادامه داشت و با اشاره به هم منظورشان را میفهماندند.
قسمت کسالت بار این افتتاحیه شروع شد، آن هم عکاسیهای طولانی که کمی این افتتاحیه را از شور و هیجان میانداخت. از هر زاویه و شاید کاملاً مصنوعی، عکاسی کردند. عکس باید مستند باشد نه مصنوعی و با ادا در آوردن و ….
پسران کلاس من هم کمکم فضولی شان گلکرد و به من که کنار در ایستاده بودم، گفتند: «خانم چه خبره؟» برایشان توضیح دادم. همه با هم خندیدند، طوری که بسیاری از آنها دست را روی صورت شان گذاشتند و همچنان میخندیدند.
بعد از اتمام خندهها پرسیدم: « بچهها توالت جای بدی است؟» سکوت حاکم شد!
- نه خب، خانم جای کثیفی است
گفتم: «چه کسی آن را کثیف میکند؟» همه به هم نگاه کردند.
– خوب خانم، بچهها
گفتم: «روز اول هفته که شنبه است میآیید توالت کثیف است؟»
- خانم منظورمون اینه که…
- فهمیدم بچهها. پس ما آدمها موجودات کثیفی هستیم.
همه یک صدا گفتند: نه!
- خوب. پس چی؟ بچه ها فکر کنید مدرسه یا خانهی تان توالت نمیداشت، چه میکردین؟
- خوب خانم از توالت مدرسه استفاده نمی کردیم، می رفتیم خانه.
- خوب اگر توالتی در خانهی تان هم نبود چه؟
همه به هم نگاه کردند.
- ببینید بچه ها بدن ما طوری است که برای حرکت کردن باید چی؟
همه گفتند که باید آب و غذا بخوریم. این درس علومشان بود.
- خوب حالا بدن ما همه ی مواد غذایی را که نمی تواند استفاده کند. پس کمی آشغال تولید میکند و این آشغال ها باید به صورت آب و یا چیز دیگر از بدن ما خارج شود. خوب پس این آشغال ها را باید چه کنیم؟
همه خندیدند.
- خوب خانم میریم دستشویی.
- آفرین! پس ببینید این توالت چه جای خوبی است! تمیز نگهداشتن آن هم به عهدهی خودمان است که باید تمیز نگهداریم.
در این هنگام صدای جیغ و دست دختران بلند شد. به سمت حیاط نگاه کردم. آقای موسوی قیچی به دست میخواست رمان را ببرد. اما هر بار قیچی را نزدیک روبان میکند و برمیگرداند و با هر بار نزدیک شدن قیچی دختران جیغ میکشند و دوباره عکس از قیچی.
این بار دختران بزرگتر را میبینم که با سایر جمعیت قاطی شدهاند و لبخندی از روی شادی روی لب دارند، نه از روی غرور و تمسخر. آنها هم امروز با صحبتهای مدیر فهمیدند که توالت جای مهمی است؛ به قول بعضیها آرامگاه خانه است. روبان بریده شد و مدرسهی ما پس از سالها صاحب یک توالت مخصوص بانوان شد.
یادم میآید آن روزهایی را که در مدرسهی فرهنگ در زنگ تفریح، صف توالت آنقدر طولانی بود که کل زنگ تفریح بچهها را میگرفت و برخی از آنها ناموفق به کلاس میآمدند. روزهایی که لولهی توالت میگرفت، از بچهها خواسته میشد که از توالت استفاده نکنند. گاهی آن قدر توالت کثیف بود که معلمان نمیتوانستند از آن استفاده کنند و مجبور میشدند به توالت پارک بروند. وقتی معلمی به پارک میرفت التماس معلم دیگر را میکرد تا از زنگ تفریحاش بگذرد و برای نگهبانی با همکارش برود.
با افتتاح توالت یاد این سخن امام علی(ع) افتادم که فرمودند: «ای انسان به چه چیزت مغرور میشوی؟ در حالی که نمیتوانی پیشابت را نگهداری». توالت بانوان مدرسهی فرهنگ با شور و هیجان دختران افتتاح شد و پس از افتتاح توالت، آقای موسوی راجع به نبودن توالت در برخی شهرها و روستاهای افغانستان گفتند که بسیار دردناک است. گفتند که برخی از شهروندان افغانستانی بدون هیچگونه مشکلی خود را در گوشه و اطراف شهر راحت میکنند. این واقعاً زجرآور است در حالی که در خیلی از کشورها حتی آب دهان پرت کردن جریمه و یا حتی زندان دارد.
واقعاً نام توالت را باید برداشت و آن را آرامگاه گذاشت. چرا که برخی آدم ها آن را به شوخی اتاق تفکر مینامند و خوب تفکر کردن هم از آرامش میآید.


