اینجا در نقشه نیست نویسنده عصمت الطاف
تنهایی ام را قدم می زنم، بی کسی و ویرانی ام را، اندوه ها و حسرت هایم را، دیروز و امروز و فردا و زندگی ام را قدم می زتم، کابل را، کوچه های متعفن پر از لجن و خیابان های پر از لای و لوشش را قدم می زنم، زندگی ام شده قدم زدن، هستی ام تقلیل یافته است به رفتن و نایستادن روزها و شب ها در خواب و بیداری ایستاده و نشسته تمام ساعات عمرم را قدم می زنم، قدم می زنم، قدم دیگر نشستن در توانم نیست اصلا زنده نیستم وقتی قدم نمی زنم اکنون هستی ام با قدم زدن گره خورده است.



