بادیگارد (مجموعه داستان)، حبیب صادقی/ چاپ اول زمستان 1397
بخشی از کتاب را می خوانید:
«هي بيگ بابه، خوابت برده؟»
«ني ملابابه، گمانم چرت ميزده.»
خـودش مـي خنـدد. مجلـس مـي خنـدد. مهمـان هـا و مهمانخانـه ميخندند. ملابابه ميخندد. حاضرباش هـا، قومانـدان هـا مـي خندنـد، همه مي خندند.
دهقان ملابابه هم مي خندد، دم دروازه.
«چايته بخور بيگ بابه!»
«بيغم باش، بخور كه ديگر چرت نزني.»
«چاي خواب را از سر مي پراند.»
*****



