برگ ها دیگر نفس نمی کشند، عبدالقادر مرادی/ چاپ اول 1397
بخشی از کتاب را می خوانید:
كسي آواز مي خواند. صدايش از محـل دوري مـي آيـد، از دور دورهـا. مثل اين است كه مردي در بند هزار درد، در جايي فرياد سر داده اسـت و بیتهايي را با سوز و گداز در قالب يك آهنگ غم انگيـزمـي خوانـد.
طوري مي خواند تا همه بشنوند. حتا كهكشان ها و آن سوي كهكشان هـا، آن سوي ستاره ها و سياره ها، آن سوي آفتاب ها و لايتناهي ها هم بشـنوند. اين آهنگ در سراسر فلك طنين افگنده است. صداي آوازخـوان بسـيار حزن انگيز و دردآلود است …



