بود نبود، بودگار بود (افسانه های افغانستان برای کودکان و نوجوانان)
به روایت محمدحسین محمدی
بخشی از کتاب را می خوانید:
پِشَك نازِ دم دراز
بود نبود، بودگار بود
زمين نبود، شُديار بود
يك آدمك بيكار بود
در خوردنك تيار بود
در كار كردن بيمار بود
بود و نبود، يك پادشا بود
پادشاه ما و شما خدا بود؛
بود نبود، يك پيرزن بود. اين پيـرزن يـك دانـه بـز داشـت . بـز پيـرزن كـم شـير بـود. پيـرزن هـر روز صـبحِ وقـت شـير بـزش را مي دوشيد. او شير بزش را شيرچاي درست مي كرد و ميخورد.
در خانه ي پيرزن يك دانه پشـك هـم بـود. پيـرزن پشـكك را پشك ناز دم دراز صدا ميكرد.



