مددکار اجتماعی
داستان بانو محبوبه محمدی- بهمن-1397
دوست جدیدی وارد مدرسهی ما شد که از دوستان ناعمه بود. او که یک روانشناس است، به کلاسها سر زد و گفت: «هرکسی که در کلاس، مشکلی خارج از توان معلم ایجاد کرده، دربارهاش کامل بنویسید و به خانم یعقوبی بدهید که به من بدهند یا دفعهی دیگر که آمدم، به خودم بدهید».
چهارشنبهی همان هفته در گروه پیام دادند که فردا جلسهای با حضور «خانم فلاح» برگزار میشود. هرکسی که در کلاسش مشکل دارد بنویسد و بیاورد تا در موردش صحبت شود و راهکاری برای حل مشکل، ارائه شود. از آن جایی که دو تا از دانشآموزان خودم متفاوت هستند و توانایی ذهنی یادگیری در حد متوسط را هم ندارند، همیشه در جستجوی راهحلی برای پیشرفت آنها بودم اما به نتیجهی مطلوب نمیرسیدم. برایم خیلی مهم بود که نظر یک متخصص را در این باره بدانم. گفتم شاید دیگر این فرصت برایم پیش نیاید، پس حتماً باید بنویسم.
آن شب موقع آشپزی، دست راستم سوخت. جوری که نمیتوانستم با دست راستم بنویسم. شروع کردم با دست چپم به نوشتن اوضاع و توصیف این دو نفر. برای هرکدام دو صفحه ی A4 نوشتم. شاید دو ساعت طول کشید. دست چپم خیلی درد گرفت. بسیار هم بدخط بود ولی بالاخره نوشتم.
خانم فلاح که عضو انجمن یاران دانش آموز است، یک کارشناس جوان و خوشبرخورد بود. بعد از معرفی و آشنایی گفت که 5 یا 6 جلسه با ما خواهدبود. آن روز همه دربارهی مشکلات کلاس خود صحبت کردند. خانم فلاح، مشکلات را شنید و بعد برنامهریزی کرد که هر جلسه در مورد چه موضوعاتی صحبت شود.
من هم دربارهی دو دانشآموز خودم صحبت کردم. گفتم که خانوادهها هیچ همکاری نمیکنند. حتی وقتی زنگ میزنیم، تماس را رد میکنند یا اگر دعوتنامه میدهیم، نمیآیند تا با هم چارهای بیندیشیم. این دخترها سال دوم و سومشان است که اول را میخوانند و همچنان قبول نمیشوند. این به شدت روحیهشان را ضعیف کردهاست. از طرفی با نسخههای پزشکی و گواهی که در دست دارند، نمیتوانم سرشان فشار بیاورم چون از توانشان خارج است. من میخواهم اینها در جمع باشند و دوستانی داشته باشند و حداقلهای آموزش را یاد بگیرند اما در همین سطح نیز همکاری نمیکنند. جای بد ماجرا اینجاست که همه معلم را مقصر میدانند. والدین یکی از دانشآموزان تهدید کرده که اگر امسال هم قبول نشود، دیگر او را به مدرسه نمیفرستد. یعنی ممکن است همین حضور و ارتباط با همسالان را نیز از دست بدهد.
یکی از معلم ها وقتی نوشتهی مرا دید، یواش در گوشم گفت: «چقدر بدخط نوشتی؟» دست راستم را که سوخته بود، نشانش دادم. گفت: «کی برات نوشته؟» گفتم: «دست چپم!» آقای موسوی برگهها را گرفت و خیلی تشویقم کرد که با دست چپم توانستم بنویسم. برای خانم فلاح هم جالب بود که مشکل بچهها آنقدر برایم مهم بوده که بخاطر آنها خود را ملزم کردم بنویسم؛ حتی با وجود سوختگی در دست راست.
جلسات خانم فلاح خیلی خوب بود. من نتوانستم در همهی آنها شرکت کنم اما در همان چندتایی که شرکت کردم، چیزهای زیادی یادگرفتم. اینکه برای خودم وقت بگذارم، زندگی را سخت نگیرم و از اتفاقهای کوچک لذت ببرم. اما من هنوز با مشکلات کلاس خود درگیرم و نتوانستم آنها را طوری که میخواهم، حل کنم و به نتیجهی مطلوب خود برسم. نمیدانم -به قول خانم فلاح- من ایدهآل گرا هستم یا این واقعاً یک مشکل است؟
جالب آن است که چند روز بعد دوست ناعمه دوباره آمد و پرسید: «مشکلات دانشآموزان خود را نوشتی؟» آنجا فهمیدم که ایشان خانم فلاح را نمیشناسد و ارتباطی با هم ندارند. مجبور شدم دوباره مشکلات آن دانشآموزان را بنویسم. این بار با دست راست و مفصلتر برای این خانم نوشتم.


