بخشی از کتاب را می خوانید:
وقتي خرد بودم، چنـد سـال مكتـب خوانـدم و زود دمـش را رهـا كـردم. هر چند پدرم كوشـيد تـا پـايم را بـا درس و تعلـيم ببنـدد؛ نشـد. از خانـه و مدرسه مي گريختم و خوش مي شدم كه شب ها را در ويرانه ها سپري كـنم و با مهتاب و ستاره هاي آسمان درد دل كنم. پسان ها كوشش كردند تا بـه من كسب و كاري سراغ كنند يا هم كارهايي را كه شايد بچه هاي محله ي ما مي كردند، من هم بكنم. مگر نشد.



