برشی از کتاب:
در يكي از روزهاي تابستان بود كه آنها آمدند. چهـار مـرد بودنـد، بـا سر و وضع آراسته. لبـاس شـهري هـا بـه تـن داشـتند، جمپـر و پتلـون و موزه هاي چرمي نو در پا كرده بودند. گپ زدن، راه رفتن، خنديـدن و حركـات و سـكناتشـان بـا مـردم محـل فـرق داشـت. روسـتاييان كـه پيشــاپيش از آمــدن آنهــا خبــريافتــه بودنــد، بــا اضــطراب و خشــم، زهرخندي زده و گفته بودند: «ما را اين شهري ها آرام نميگذارند…»



