بخشی از کتاب را می خوانید:
هر روز در مكتب ما جنگ مي شد؛ جنگ به خاطر چـوكي. شـاگردهاي يك صنف به صنف ديگر هجوم مي بردند و با لت و كوب، زدن و كندن چند چوكي را به صنف خود مـي آوردنـد. بچـه هـا افگـار مـي شـدند؛ ازبيني ها خون جاري مي شد؛ سرها مي شكستند؛ چـوكي هـا مـي شكسـتند؛ داد و فرياد همين كه بلند مي شد و بچه ها را لـت و كـوب مـي كردنـد. امـا فردا باز همان ديگ بود و همان آش. كسي از شكستن سر، خـون شـدن بيني، لت خوردن و افگار شدن نمي ترسيد. مثل اينكه براي ما زندگـي همين زد و خوردها بود، همين شكست ها و پيروزي ها بود. گـويي مـا از اين گونه شكست ها و پيروزي ها و از اين گونه زندگي لذت مي بـرديم و به همين خاطر به مكتب مي آمديم.



