مرا قومندان صدا نکنید(مجموعه داستان)
تقی واحدی
چاپ اول بهار 1399
بخشی از کتاب را می خوانید:
فرزانه با انگشت نشـانه ي دسـت راسـتش چيزهـاي نـامعلومي روي گلیم رسم ميكرد. نه، ني ميگفت و نه ها، نه اشك مـيريخـت و نه زاري ميكرد. گويا تمام اشكهايش را دوبار قبلي ريخته بود و التماسهايش هم به آخر رسيده بود. من هم دليلهايم را شـكل بـه شـكل گفتـه بـودم بـراي او. امـا دو سـه گـپ را مانـده بـودم كـه آخرالامر برايش بگويم.



