مرگ مفاجات

داستان افغانستان

مرگ مفاجات (مجموعه داستان)، جواد خاوری/ چاپ نخست زمستان 1397

مرگ مفاجات

بخشی از کتاب را می خوانید:

آفتاب به تازگي روي خانه ها و مزارع شهر باميان پهن شده بـود كـه مرد خود را به پاي صلصال رساند. ناباورانه به قد و قامت پنجاه و سـه متري او نگاه كرد و از عظمت و شكوهش به هيجـان آمـد: «خـداي من! خواب ميبينم يا بيدارم!» چشمانش را كه گرد شده بود، ماليد و براي چندمين بار قامت رشيد صلصال را برانداز كـرد. صلصـال آرام و با وقار ايستاده بود. مرد انديشيد: اگر دستان صلصـال را كـه روزي به علامت نيايش بالا بوده اند، شكسته نبودنـد، عظمـتش بـيشتـر بـه چشم مي آمد.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط

Amu
Amu
Amu