چند روزی است که موسیچهها دوباره به خانهی ما بازگشتهاند و هر روز با کوشش فراوان خاشاک و چوبَکها را برای ساختن لانهی پارسالشان گردآوری میکنند، لانهای که سال پیش در آن سر از تخم در آوردند و تا آموختن پرواز زندگی کردند.
لانه از پارسال و پس از بزرگ شدن چوچهها و پروازشان خالی بود. بخشی از آن ریخته و بخشی را هم باد پاییزی خراب کرده بود. چیز زیادی از لانه برجای نمانده بود. با آمدن بهار سر و کلهی موسیچهها که شاید همان چوچههای پارسالی باشند، دوباره پیدا شده بود. آنها از دیدن لانهی قشنگ پارسالیشان جا خوردند و غمگین شدند. لانهی آنها اینگونه نبود. لانهی آنها جای بازی و شادی و زندگی بود. آنها در این لانه بزرگ شده بودند و آن را دوست داشتند. اما اکنون میدیدند که دیگر این لانه جای خوبی برای تخمگذاری و زندگی چوچههای تازه نیست. چند روز گذشت. موسیچهها گاهگاهی به لانه سر می زدند و پس می رفتند. سرانجام آنها یک روز پس از نسشتن طولانی کنار لانهی ویرانشان نگاهی به همدیگر انداختند و با کوکویی بلند پرواز کردند و رفتند.
چند روزی خبری از موسیچهها نبود. اما دو سه روز چوبَکی در دهان وارد راهرو خانه شدند. آنها میخواستند لانهشان را دوباره بسازند. این را میشد از کوششهای هر روزه و خستگی ناپذیرشان برای گردآوری چوبَکها پی بُرد.
امروز که پس از یک هفته از سفر برگشتم دیدم لانهشان بهتر از لانهی پیشین ساخته شده است، زیبا و شاید هم کمی کلانتر. یکی از موسیچهها هم میان لانه خوابیده بود. نمیتوانستم درون لانه را ببینم اما گمان کنم دوتا تخم کوچک در آن گذاشته باشند. این را هم از نگاه دلپُر و شاد و امیدوارشان دانستم.
این روزها با کوکوی شاد و آواز موسیچهها از خواب بیدار می شوم…



