بخشی از کتاب را می خوانید:
زليخا مي دانست كه اگـر شـيون و نالـه هـايش را در خـود، خَـپ نكند و در فرياد رها نمايد، كسي او را نخواهد شـنفت. كسـاني كـه در اطراف او بودند، با او بيگانه بودند، با درد او بيگانـه بودنـد. اگـر گاهگداي هم اشك او را مي ديدند، به حساب عادتش مي گذاشتند:
«زليخا عادت كرده كه مدام گريه كند!»



