بهترین روزها، بهترین کارها
هميشه وادار میشدم روزهايي كه مكتبمان بسته بود كتاب بخوانم. از کتاب «روباه و گرگ» گرفته تا کتاب «بیست فرسنگ زیر دریا» نوشتهی «ژول ورن». البته کارم با خواندن کتاب به پایان نمی رسید! همراه با خواندن كتاب كار ديگري را هم باید میکردم: همهی واژگانی را كه در کتاب میخواندم اگر معنیشان را نميدانستم بايد در يك كتابچه همراه با نام و شماره برگهی کتاب يادداشت کرده سپس معني آنها را از روي كتاب فرهنگ واژهها پيدا می کردم و پیش رویشان مينوشتم. در پایان همهی آن واژگان را هم باید از بر ميكردم!
اگر معني يك واژه از كتابي را كه خوانده بودم، نميدانستم و از سویی آن واژه را در كتابچهي لغت هم يادداشت نكرده بودم؛ واي به حالم ميشد و روزگارم سیاه بود!
آن وقتها هميشه به بچههايي كه ميتوانستند در كوچه با دوستانشان بازي كنند و ساعتها با هم باشند و جُکهاي خندهدار بگویند و یا با توپ کوچک پلاستیکی بازی کنند و … حسرت ميخوردم.
يك بار به مادرم گفتم: وقتي كلان شدم همهی روزهايي كه مكتب بسته است، بچهام را ميگذارم در كوچه با بچهها باشد و هر اندازه دلش خواست بازی كند و برای خودش بگردد!
هنگامی که مادرم اين گپ را به پدرم می گوید، او هم پاسخ می دهد: نادر اکنون نميداند که دارد میکند، هر گاه كلان شد خواهد دانست كه اين روزها بهترین کار زندگیاش را می کردهاست!
…اکنون كه سالها از آن روزها ميگذرد بسیار ناراحتم كه چرا پدرم حتي روزهايی که مکتب میرفتم مرا وادار نمی کرد تا كتاب بخوانم، چرا پدرم مرا به كتابخانهي بزرگ شهرمان بندرعباس نميبرد تا با كتابهاي بهتر و بيشتري آشنا شوم، چرا پدرم مرا به نمایشگاه کتاب نمیبرد و…
اکنون میدانم که آن روزها بهترین روزهای زندگی بود و بهترین کار را میکردم.


