بخشی از کتاب «زنی از خوابگاه»
بانو بیرون شد. دیدم شیطانچراغ خاموش گشت و مردم بنای فرار را گذاشتند. تاریکی بر ما حاکم میشد. راهبان و سخنوران هم رفتند. آن زنی که ابروان پیوسته داشت هم رفت و با رفتن آنان مردم هم از بیداری فرار کردند؛ اما در دشتها به اسارت ریگِ روان درآمدند. ریگها آنان را اسیر ساختند. زیر فشارِ پشتههای وزمینِ شن از ناتوانی آرام آرام به خواب رفتند و کرخت شدند. ترس و وحشتِ مرگ کلامِ سخنوران شهر ما را بیرنگ ساخته بود. من هم بیرنگ شده بودم. من هم میرفتم که اسیرِ خواب و کرختی شوم. دست و پایم شیمهی رفتن را از دست میدادند. باری بالا به قلهی کوه نگاه کردم. من هم دیدم سوسماری سرش را در بلندای شیردروازه به نمایش گذاشته بود. از دهنش آتش بیرون میآمد و نَفَسش دود و شعله بود. زبانی دوپاره و آتشین داشت. ترسیدم. خیلی ترسیدم…



