چهارشنبه ی آخر (مجموعه داستان)، تقی واحدی/ چاپ اول زمستان 1397
بخشی از کتاب را می خوانید:
بابه گفت: «خوو!» و خنديد، كه بلافاصله خنده اش با سرفه هاي پياپي بريده شد. خارشي مغز قربـان را بـه شـور آورد كـه چـه قـدر سرفه هاي بابه مثل سرفه هاي سـردار چنقشـي اسـت. قربـان گفـت:
«روزها بود كه خُسرم نمانده بود از اتاق بيرون شوم. مي گفت يك وقت نفهمن طالبان كه تو اينجا استي.»



