1398-3-30- دیدار با دوست ارجمند و دیرین «سیدضیاء قاسمی» در خانه ادبیات افغانستان، همراه با شعرخوانی جناب حسن طباف نوروزی ترانه سرای کودکان.
یادش بخیر نخستین بار سیدضیاء را در سال 1375 در دانشکده کشاورزی کرج دیدم که یک شب در جشنی آمده بود و شعر خواند. فردا باز جلو گروه مهندسی آبیاری دیدم اش. خود را معرفی کردم و کمی باهم گپ زدیم. یادم هست فردای آن شب و تا یک هفته در تابلو اعلانات دانشکده بسیاری اعتراض کرده و می نوشتند که مگر خودمان شاعر کم داریم که رفته اید این شاعر افغانی را آورده اید و… ؟! من هم چیزی نوشتم در باره ی زبان فارسی و گستره ی آن.
سالها بعد و در سالهای 1383 سرفرازی همکاری با ایشان را داشتم که در همین مدرسه آموزگار بچه های دوره ی راهنمایی شده و فارسی درس می دادند.
سال 1386 هم هنگامی که داشت برای همیشه از ایران می رفت کابل، در مراسم وداع اش بودم و گفتم که برای ماها رفتن از ایران معنی ندارد، هرچند که اینجا سرلگدی هستیم اما هرجا که برویم باز دلمان تنگ اینجاست و کودکی ها و جوانی ها و خاطرات شیرین و تلخ مان در کوچه پس کوچه ها و خیابان های این شهر و آدمهایش جاری.
امروز اما دلشادم که پس از سالها بی وطنی و سرگردانی میان ایران و افغانستان اکنون باشنده ی سوئد شده است و دارای وطنی که هرچند کمترین اشتراک زبانی و فرهنگی را با آن داشت اما توانسته است با اشتراک و پیوند بزرگتری که همان مهربانی و انسانیت است در آنجا آرام بگیرد.
از میان همه ی اشعار سیدضیاء این شعرش را به لطف آواز گرم و دلنشین دوست ارجمندم عارف جعفری عزیز بسیار بیشتر دوست دارم و یادم مانده است:
هر روز میرسم لب این سالخورده رود
با کوزهای که بشنوم از آبها سرود
تقسیم میکنم عطشم را به ماهیان
میریزم التهاب دلم را میان رود
این رود، خاطرات مرا تازه میکند
یادش به خیر، تلخی آن روز، صبح زود
باران گرفته بود و تو با چتر آمدی
گلهای سرخ بر سر راهت شکفته بود
روی سر تو، رقصکنان بال میزدند
گنجشکهای عاشقیام با همه وجود
گنجشکهای عاشق و ای کاش، آسمان
از پشت ابر، پنجرهای سبز میگشود
حالا تو رفتهای به فراسوی آسمان
من، سنگ ماندهام لب این ساحل کبود.
«سیدضیاء قاسمی»






