
1396-3-6- جلو در دبستان
مدرسه ی بدون شاگرد مانند طاووسی است که دمش را کنده باشند، همه ی گیرایی و قشنگی طاووس به همان دم رنگارنگ و زیبایش است. امروز آمدم در مدرسه را باز کردم، همه جا ساکت بود، کمی در حیاط مدرسه چرخیدم، هیچ کس نبود، از روز پنج شنبه بیشتر بچه آزمون های پایانی شان را داده و چشم به راه کارنامه های شان هستند. فقط کلاسهای هفتم و نهم و دهم که همگی ده نفری می شوند هنوز چندتا از آزمون هایشان مانده است. از سکوت و خلوتی مدرسه دلم گرفت. یک صندلی برداشته و جلو در حیاط نشستم، هوا بسیار دلپذیر بود و نسیم جانفزایی هم می وزید. چند دقیقه ای نشستم که دیدم جناب نوروزی هم آمدند. کمی گپ زدیم. گوشی ام را گرفت و این نگاره را انداخت.😍😊
سالهای پیش گاه گاهی صبح زود دم در مدرسه می نشستم و از دور دویدن و نزدیک شدن شاگردهایی را نگاه می کردم که با کوله پشتی های برابر با خودشان با شوق و لبخند به سوی مدرسه می آمدند. این صحنه همیشه به من انرژی و انگیزه و امید می داد و می دهد برای ماندن و جنگیدن با سختی هایی که باز نگه داشتن مدرسه داشت و دارد. 😳🙋
امروز که شاگردی نبود مدرسه ی خالی به نظرم مانند طاووسی آمد که دمش را کنده باشند و همه ی زیبایی اش را از دست داده باشد.😭😭
و ناگفته پیداست که طاووس بدون دم فقط به درد شوربا کردن می خورد!😀😋😨😈


