
این راه بی نهایت- نویسنده نادر موسوی
1386-3-10
حوزه هنری – بزرگداشت سید ضیاء قاسمی
چندین سال است که عصر پنج شنبه هر هفته نشست بچه های مهاجر اهل شعر و داستان با مدیریت خانه ادبیات افغانستان و میزبانی حوزه هنری برگزار می شود. آن روز هم به طور اتفاقی رفتم آنجا، مراسم بزرگداشت دوست بزرگوارم آقای قاسمی بود با عنوان «این راه بی نهایت». قصد داشت برگردد کابل. علاوه بر بچه های هموطن دوستان ایرانی زیادی هم حضور داشتند. محمدحسین محمدی هم بود و سخت در تلاش و دوندگی برای بهتر برگزار شدن مراسم. روز وداع بود و هرکدام در وصف خوبی ها و حسنات آقای قاسمی می گفتند و می سرودند و می خواندند.
از علی معلم تا من بی خبر از راه رسیده! سید ضیاء وقتی پشت تریبون رفت در بین صحبتهایش گفت: کودکی ده ساله ای بیش نبودم که سالها قبل دست در دست پدرم وارد ایران شدم. امروز در حالی که فرزندم همان سن و سال مرا دارد دست در دست او از ایران می رویم. و از تاثیرات ایران بر سرنوشت خودش و دیگر دوستان و هموطنان گفت هم با تشکر هم با گلایه. در پایان مراسم به شوخی به سید ضیاء گفتم رفتن و خدا حافظی از ایران برای یک افغانی معنی و مفهومی ندارد چون هرچقدر قسم و قرآن هم که بخورد و حتی و زیر و وکیل هم که شود باز حتماً دلش برای ایران تنگ شده و باز خواهد گشت و ته ذهن همه ی از ایران برگشتگی ها هم جایی و بخشی برای بازگشت به ایران محفوظ است زیرا کودکی های همه ی ما اینجاست و هر کوچه و پس کوچه اش برایمان خاطره ها دارد و آشناست هرچند خودمان هنوز غریبه ایم در این دیار. یادم می آید سالها قبل به گمانم حول حوش سال 76 بود که مقاله ای در روزنامه ی کیهان راجع به طرح بازگشت مهاجرین چاپ شده بود به عنوان کنایه آمیز: پیاده ای که هرگز نرفت! و کنایه اش هم به شعر معروف کاظم کاظمی بود به نام «پیاده ام آمده بودم پیاده خواهم رفت».


