بوسه هایی برای بابا

1399-11-2-فرشاد
روز چهارشنبه فرشاد همراه دوستش امیرمحمد آمده بود دنبال کتاب. امیرمحمد شاگرد خودمان است، همانی که در پُست دیگری، روی میز می زد و می نواخت. فرشاد هم اگرچه شاگرد مدرسه ی ما نیست و مدرسه دولتی می رود اما از کلاس اول می آید کتابخانه و کتاب می برد. آن روز هم فرشاد آمده بود دنبال کتاب. کتابش را انتخاب کرده بود و داشت می رفت که دیدم کتاب” بوسه هایی برای بابا” را انتخاب کرده است، پرسیدم چطور این کتاب را انتخاب کردی فرشاد؟ گفت از نام کتاب خوشم آمد، فکر کنم داستانش قشنگ باشه. گفتم آفرین، حتما قشنگه. فرشاد رفت و نزدیک ظهر دیدم باز آمد کتابخانه برای گرفتن کتاب، با تعجب پرسیدم مگر آن کتابها را اینقدر زود خواندی فرشاد؟ با خوشحالی و لبخند گفت: آره خواندم. دوباره پرسیدم: داستانش چی بود؟ با دقت و حوصله داستان کتاب را برایم تعریف کرد. از فرشاد سپاسگزاری کردم و از کتابخانه آمدم بیرون. فرشاد و دوستش هم رفتند سمت قفسه ها که کتاب دیگری برای خودشان پیدا کنند.
جنگ و مهاجرت کودکان زیادی را بی پدر کرده است. پدر فرشاد هم چند سال پیش به خاطر شکنجه اش به دست طالبان، کبدش آسیب می بیند و پس از آمدن به ایران از دنیا می رود.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط