تباشیر

تباشیر- نویسنده نادر موسوی- 4 مرداد 1399

پس از دویدن چند دقیقه ای روی سنگ نشسته و استراحت کردم. از آن تاریکی، نور چراغهای پارک مانند یک رودخانه و خطی سپید بر روی جاده ی دور پارک دیده می شد. وقتی به آن خط سفید خیره شدم، یاد شعری از «محمدبشیر رحیمی» افتادم. شعری که سال 1382 سروده و یادم هست به آموزگاران مدارس خودگردان پیشکش کرده بودند. آن سال می خواستم نشریه ای به نام «تباشیر» برای آموزگاران مدارس خودگردان در بیاورم و یک شماره اش را هم کار کردم اما نشد که ادامه دهم. خط نخست این شهر را از همان زمان به یاد داشته و گاه و بیگاه با خودم می خوانم.

شعر «راه شیری» از کتاب «در شُرُف ماه» که توسط نشر عرفان در سال 1385 چاپ شده است.

راه شیری

وقتی که روی تخته تباشیر می کشی

خطی ز نور بر سَرَکِ قیر می کشی

خط می کشی و می کشی و… فکر می کنم

صد راه شیری از تنِ شب، شیر می کشی

خط می کشد به دست تو تا قامت الف

خطی به روی یک غم واگیر می کشی

«آ» می کشی و و زندگی تازه ی مرا

در سایه ی بلند اساطیر می کشی

«با»، «جیم»، «دال»، و… بعد که «یا» مشق می کنی

صبحی به روی شام فراگیر می کشی

از حرف حرف، جمله ی تن ساخته وَ بعد

جان مرا گرفته به تصویر می کشی

خاک سیاه تخته نشیند به بار نور

در حیرتم به تخته چه اکسیر می کشی

اما اگر که پاک کنی ذهن تخته را،

روح مرا گرفته به زنجیر می کشی

پانویس:

تباشیر: گچ، گچی که با آن روی تخته سیاه می نویسیم.

سَرَکِ قیر: جاده آسفالت

Bashir Rahimi

 

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط