راه و رسم از میدان بدر کردن دیگران

نادر موسوی

روزهای اول که خانه را گرفتم به پیرمرد صاحب خانه- که خدا رحمتش کند همین چندی قبل آگهی ترحیمش را دیدم و فوت کرده است – گفتم که باید کفترها را از اینجا ببرید. گفت باشد همین روزها آقا رضا با کفترهایش از اینجا می روند. اما تا روزی که ما از آن خانه رفتیم آقا رضای کفتر باز همان جا بود. گاه و بیگاه بدون اجازه وارد حیاط شده و با سروصدای زیاد می رفت که به کفترهایش آب و دانه بدهد. چند تا رفیق دیگر هم داشت که بعضی وقتها می آمدند و بدون اجازه می رفتنمد بالای پشت بام. برایم بسیار گران تمام می شد که خانه ای را با این قیمت بالا گرفته بودم اما اختیار آن را نداشتم. چندین بار قفل درب حیاط را عوض کردم و برادرم حبیب الله که خودش جوشکار بود جای قفل را محکم درست کرد اما دو سه روز بعد می دیدم که قفل با جایش کنده شده و افتاده توی راهرو! شاید در مدتی که آنجا بودم بیش از ده قفل را خراب کرده بودند. دیدم که راه چاره ی دیگری ندارم یک عدد کلید از قفل در درست کرده و دادم که هروقت خواست بیاید اما آن هم راه چاره نشد زیرا آن یکی برادرش که غلام نام داشت و معتاد بود از سر در و از تیر برق کنار دیوار مدرسه می آمد داخل و شبها داخل یکی از اتاقها می خوابید. چندین بار به پدرش اعتراض کردم. چند روزی گم بود اما باز دوباره پیدایش می شد. بارها شده بود که صبح می آمدم و او را درحالی که در خواب شیرین بود بیدار کرده و می فرستادم بیرون از مدرسه تا دانش آموزان بروند سر کلاس!
روزهای جمعه هم که مدرسه به طور کامل در اختیار آنان بود و اگر روز جمعه کاری داشتم صد دل یک دل می کردم تا پا داخل مدرسه می گذاشتم!
یک روز صبح آمدم که شاغلام- همان پسر معتاد که من شاغلام صدایش می کردم!- داخل یکی از کلاسها و روی میز و نیمکتها خوابیده و پشت درب کلاس هم یک میز را گذاشته و از کلاس بیرون نمی رود. شاگردها همگی پشت در کلاس جمع شده اند. با ناراحتی درب کلاس را باز کردم و گفتم بروید بیرون! با صدای خواب آلود گفت نمی روم! باز تکرار کردم که بروید بیرون از کلاس و مدرسه! باز هم با صدای بلند تر فریاد زد که خواب دارم و نمی روم بیرون! زیاد که اصرار کردم سرجایش نشست گفت افغانی می زنمت! در عین حال که کمی ترسیده بودم اما باز تکرار کردم که بفرمایید بیرون! وقتی دید که از رو نمی روم از کلاس آمد بیرون و رفت توی حیاط که تعداد زیادی از والدین ایساده بودند. شروع کرد به فحش و ناسزا دادن به من. هرچه فحش داد من فقط تکرار کردم که بفرمایید بیرون. آخرهایش که دید با فحش دادن هم از رو نرفتم، گفت: افغانی های پدرسوخته دارید اینجا برای آمریکا جاسوسی می کنید، بگذار گزارشتان را بدهم!

از فحش هایی که داده بود آن هم در حضور والدین بسیار ناراحت شده بودم اما از این حرفش خنده ام گرفت، برایم جالب بود که این معتاد کارتن خواب هم چقدر خوب از سیاست و راه و رسم از میدان بدر کردن دیگران آگاه است!

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط