سیاه سری😢

1397-7-13-
دو روز پیشتر مصطفی با مادرش آمده بود برای نام نویسی. داشتم با مادرش گپ می زدم که گفت یک دختر هم دارم که خانه است و نمی توانیم بفرستم مدرسه. فقط همین پسرم را می توانیم بگذاریم درس بخواند. پرسیدم چند ساله است دخترتان؟ گفت هفت ساله. مصطفی نزدیکم نشسته بود و داشت نقاشی اش را می کشید. رو کردم به مصطفی و گفتم : مصطفی! خودت آمدی درس بخوانی و خواهرت را گذاشتی خانه بماند؟ تو مگر داداشش نیستی؟ دلت آمد خواهرت را بگذاری خانه و خودت تنهایی بیایی؟ هیچ نگفت و سرش را بیشتر خم کرد روی برگه اش. به مادرش گفتم برو همین امروز دخترت را هم بیار. اگر او را نیاری مصطفی را هم نام نویسی نمی کنیم. به مصطفی هم گفتم تا خواهرت را نفرستاده اند تو هم بگو مدرسه نمی روم. لبخندی زد و گفت باشه.
دیروز هردوی شان آمده بودند. نام خواهرش رَزما است. دختری ناز و باهوش. به بازوی راستش تازه واکسن زده بودند، کمی حالش گرفته بود. آمد نام نویسی کرد و یک نقاشی زیبا هم کشید. به مصطفی گفتم حالا شدی یک داداش خوب. همیشه باید هوای خواهرت را داشته باشی. خندید و هیچ نگفت. رزما هم خوشحال بود.
شوربختانه در این سال‌ها بسیار دیده ام که خانواده ها به خاطر تنگدستی یا دلایل دیگر دخترهایشان را مدرسه نمی فرستند. گاهی به خاطر هزینه ها و گاهی هم با این استدلال دردناک که دختر مال مردم است، درس بخواند برای چی،خرج الکی است. یا اینکه دختر سواد را می خواهد چیکار.( این گفته را بارها از خانواده ها شنیده ام. 😢) به مسوول نام نویسی سپرده ام که حواسش جمع باشد، همیشه می پرسیم تا اگر دختری در خانه دارند او را هم نام نویسی شود. امسال این دومین خانواده ای است که دخترشان را نیاورده بودند.
پ. ن: در افغانستان به زنان سیاه سر می گویند.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط