صدای پای مهر❤️

1399-6-10-ساعت هفت صبح دیدم با یک شماره ناشناس چندتا زنگ خورده است. به آن شماره زنگ زدم. گفت حسینی هستم، می خواهم بچه هایم را بیاورم برای نام نویسی. از یک شهرستان دیگر آمده بود. گفت دیشب حرکت کردیم و تازه میدان امام حسین رسیدیم با بچه ها. گفت می خواهم دفتر کفالت هم بروم برای گرفتن برگه حمایت تحصیلی، اگر بدهند. نشانی دو تا دفتر کفالت و مدرسه را برایش فرستادم. ساعت حدود ده بود که آمدند مدرسه، با یک جفت پسر دوقلوی ماسک زده ی مرتب و با شخصیت و یک گل دختر نازنین و شیرین زبان. همراه بچه ها و پدرشان گپ زدم. دوقلوها هردو امسال می رفتند کلاس سوم و آسنا” هم می رفت کلاس یکم. برای بچه ها شکلات تعارف کردم و پس از معرفی شان به مسؤل نام نویسی، گفتم چون باید جایی بروم می شود باهم یک عکس بیندازیم؟ با خوشحالی پذیرفتند. چندتا عکس باهم گرفتیم. آخرش گفتم حالا یک ملق بزنید و برایشان گفتم که این حرکت مدرسه ی تان است و کوشش کنید تا باز شدن مدرسه خوب یاد بگیریدش.😊
هنگام شیرجه رفتن بچه ها، دیدم پدرشان صاف ایستاده است، گفتم آسوده باش و شما هم همراه بچه ها ملق بزن! با تعجب و لبخند گفت باشه. در پایان که عکسها را به بچه ها نشان دادم، دیدم پدرشان از همه خوشحال تر افتاده و روانش از این حرکت شادتر شده است انگار.😁
به بچه ها باز خوش آمد گفته و گفتم من مدیرتان هستم. گفتم شما اولین دانش آموزان مدرسه هستید در سال نو. امیدوارم که تا سال دیگر روزگار شما و بچه هایی مانند شما بهتر شود تا بتوانید در همان مدرسه ی نزدیک خانه تان بروید و ناچار نباشید از آن سر ایران برای درس بیایید اینجا. از بچه ها و پدرشان خداحافظي کرده و آمدم بیرون در حالی که چهره های خندان بچه ها پیش چشمم بود به داستان تکراری درس و مشق و کتاب و مدرسه ی امسال بچه ها فکر می کردم؛ به اینکه کتاب های درسی شان چه می شود؟ به اینکه کی صاحب مدرسه، مجوز ساخت خانه اش را می گیرد تا بگوید یک ماه دیگر وقت دارید که جل و پلاستان را جمع کرده بروید؟ به اینکه با آنلاین شدن درس و مدرسه و با این خانواده هایی که اکثریت شان به گوشی هوشمند دسترسی ندارند، بچه ها چگونه آموزش خواهند دید و چراها و چگونه های بی پاسخ فراوان دیگر که امیدوارم همگی به سرانجام خوش برسند.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط