قصه ای برای گفتن

قصه ای برای گفتن
آرزوهااین روز ها که در دبستان مشغول نام نویسی دانش آموزان هستیم، با آدم هایی روبرو می شویم که هر کدام قصه ای برای گفتن دارند. قصه هایی که حتی شنیدنش هم دل و جرات می خواهد. گاهی شنیدن این قصه ها آنقدر برایم ناراحت کننده است که دلم می خواهد همه ی کلمات و جملات شنیده شده را بالا بیاورم. گاهی هم مغزم سوت می کشد و هنگ می کنم. بعد از چند لحظه که سرم را بالا می آورم، فردی را می بینم که با لبخند نگاهم می کند. لبخندی که به من می گوید: من هنوز زنده ام، حالا روبروی تو نشسته ام تا این قصه را همین جا تمام کنم و قصه ای جدید برای فرزندم بنویسم.
جنگ و مهاجرت باعث شده که کودکان مان فراموش شوند. کودکانی که هرگز کودکی نکردند و از حقوق اولیه شان محروم بوده اند و هستند. مهاجرت حق رفتن به مدرسه، کتاب خواندن و حتی بازی کردن را از آن ها گرفته. در این مدت کمتر دانش آموزی را دیدم که به معنی واقعی کلمه کودک باشد. کودکی که فارغ از همه ی خوبی ها و بدی های روزگار همه ی هم و غمش بازی کردن است. در عوض کودکان زیادی را دیده ام که از کودکی فقط جثه ی کوچکش سهم آن هاست. کودکانی که همه ی تلاش شان را می کنند تا بزرگ باشند، مثل بزرگ ترها راه می روند، لباس می پوشند و حرف می زنند. کودکانی که از کودک بودنشان شرم دارند.پ ن. ایشان هم یکی از دانش آموزان خوش سلیقه دبستان هستند که تا کلاس پنجم در نهضت درس خوانده اما بعد از این قرار است دانش آموز دبستان باشد😊

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط