و این بار فردا صبح زود به شوق مدرسه راهی نخواهم شد!

شکوفه رضایی

 

و این بار فردا صبح زود به شوق مدرسه راهی نخواهم شد!- نوشته بانو شکوفه رضایی- 6 دی ماه 1395

یادش بخیر اولین روز معلم شدنم!

کسانی که قرار بود معلمشان باشم تصور می کردند هم کلاسی جدیدشانم، یادش بخیر بهاره! 8 ساله ترین رفیق 18 سالگی ام، که محبتش را هربار با نقاشی هایی که به دستم می رساند دریافت میکردم و زنگ های تفریج حتما یک نفر پشت در دفتر، خانم معلم هفتمی ها را صدا میزد!

یادش بخیر پسران بسیار مشتاق به کسب علم هفتم و هشتم!

و چه چسبید بستنی شرط بندی باخت رئال همراه با شیرینی خامه ای! درست وقتی صدای کل کل هایمان کل مدرسه را برداشته بود!

کلاس هفتم دختران که دو نفره تشکیل شد!

و امسال کلاس هفتمی ها با هجومی از اطلاعات دنیای مجازی و منی که نشد بمانم!

و ناخواسته ترین رفتن ممکن وقتی به هر دری میزنی و راه ماندنی نیست!

اما من به گمانم بسیار خوشبخت بودم که حس ناب معلم بودن را در فضایی کوچک اما با وسعتی وسیع از عشق تجربه کردم و چه تلخ است، چه سخت است ترک جایی که گویا قسمتی از وطنم بود! و انگار تکه ای از من جا ماند؛

لابه لای رنگ مداد رنگی ها،

میان نیمکت های قدیمی کلاس هفتم،

در دستان کودکی که به من سیب تعارف می کرد،

و میان آواز کودکان دبستانی که می خواندند:

“باز هم موی مرا مادرم شانه زده

روی پیراهن من نقش پروانه زده

پدرم داده به من کیف زیبای مرا

هست امروز قشنگ همه چیز و همه جا”

دلم می خواهد در پایان تمامی این سطرها بنویسم ممنونم از پدر و مادری که اگر آنقدر عاشقانه برای تحصیلمان نمی کوشیدند شاید هیچ وقت نمی توانستم بهترین حس دنیا را تجربه کنم.

و دختری که یک روز درست دو روز بعد از کنکورش به دنبال آرزوهایش تا مدرسه ی فرهنگ رفت و مدیری مهربان، دلسوز، خلاق را دید که با وسواس برای پرمهر ترین کودکان دنیا معلم می گزیند و من بسیار سپاسگزارم که فرصت برآورده شدن آرزویم در مدرسه ات محقق شد!

خب دیگه تا اشکم درنیومده و بیشتر از این دلتنگ نشدم فکر کنم تا همینجا کافیه به جاش دعا کنید استاد دانشگاه شم تلافیش دربیاد.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط