کلاس درس تفکر و سبک زندگی

مدرسه فرهنگ

زمستان سال 1392، چنین روزهایی، سر کلاس درس تفکر و سبک زندگی
سر این کلاس بود که بچه ها پرسیدند آقا موسوی به نظر شما ما چیکار کنیم؛ افغانستان که جنگه و نمی تونیم بریم؛ ایران بمانیم یا برویم اروپا؟ همیشه نزدیکی های نوروز که می شود کسانی که آهنگ رفتن دارند خود را سبک کرده و بقچه و کوله پشتی شان را می بندند تا پس از نوروز و خوب شدن هوا قاچاقی بروند سوی مرزهای ترکیه و از آنجا به یونان و از یونان که چون باتلاقی برای مهاجرین است راهی بیابند به سوی اروپا.
ماندم در پاسخ بچه ها چه بگویم؟
30 سال زندگی ام در مهاجرت از پیش چشمانم گذشت.
گفتم اگر قرار نیست در سرزمین خودتان باشید کوشش کنید جایی بروید که راه برای رسیدن به آرزوهای تان باز باشد و با تلاش و کوشش بتوانید به آنها برسید. من جرات و عرضه ی قاچاقی رفتن را نداشتم و ندارم، اکنون با این سن و سال کاری هم از پیش نمی برم حتی اگر بروم اما با شناخت و تجربه ای که امروز از زندگی در اینجا پیدا کرده ام اگر به سن و سال شما بودم یک روز هم نمی ماندم.
پس از سال نو و گرم شدن هوا بیش از نیمی از این بچه ها گروهی رفتند سمت ترکیه که خوشبختانه همه ی شان رسیدند و این روزها در آلمان و سوئد و چند کشور دیگر درس می خوانند و برای رسیدن به آرزوهای شان سخت در تلاشند. آنهایی هم که مانده اند درس و مدرسه را رها کرده و در کارگاه‌های خیاطی و کفاشی اند یا میوه فروشی و کارگری می کنند.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط