یونس جان❤

همین چند روز قبل با مادر و دو خواهرش آمدند برای نام نویسی، از همان نگاه اول فهمیدم که خیلی شیطونه و از ته دلم برای معلمش آرزوی صبر و بردباری کردم😂. زمانی که هرات بودند به خاطر جنگ نتوانسته بود مدرسه برود و وقتی هم که دو سال قبل آمدند ایران به ناچار در نهضت شروع به درس خواندن کرد،چون مدرک اقامتی نداشت و هیچ مدرسه ای قبولش نکرده بود. متاسفانه به خاطر این که در نهضت آنچه لازم است را یاد نگرفته، باید پایه ی پایین تر نام نویسی می شد. اولش کمی ناراحت بود و گفت: اصلا دیگه دلم نمی خواد بیام مدرسه.
وقتی با او صحبت کردم و گفتم تو تنها آدمی نیستی که باید برگردی عقب و از اول شروع کنی، من خودم هم دو سال نتوانستم بروم مدرسه اما ناامید نشدم و خیلی از همکلاسی هایت هم مثل خودت هستند اما باز هم می آیند مدرسه و درس می خوانند، قبول کرد و حالا دانش آموز دبستان است. هر روز بعد از کلاسش با کار در ماست بندی به خانواده اش کمک می کند. در برگه ی آرزوهایش نوشته بود که دوست دارد یک پولیس باشد و به مردم کمک کند😊.
مثل این که شب قبل رفته بودند عروسی و مثل همه مهمان ها حنا گذاشته بود. حنایی متفاوت و قشنگ💙. طرح های مختلفی از حنا را روی دست آدم های متفاوت دیدم اما هیچ کدام نام خودشان را ننوشته بودند. با خودم گفتم چه جالب. خوش به حال یونس که اینقدر خودش را دوست دارد.
کاش من هم می توانستم مثل یونس باشم❤

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط