یک روز خوب

1399-10-10- وارد کوچه مدرسه شدم که دیدم این دو فرشته خوشحال و خندان دارند از مدرسه می آیند، بسته های نوشت ابزارشان را گرفته و داشتند بر می گشتند. از همان دور تا بچه ها را دیدم دوربین گوشی ام را روشن کردم. وقتی به هم رسیدیم حالشان را پرسیدم و به شوخی گفتم می شود کیک تان را بدهید به من، یکی شان با مهربانی کیکش را به سویم دراز کرد، سپاسگزاری کردم و جدا شدیم. 😍
مدرسه که رسیدم دیدم همکاران دارند نوشت افزار اهدایی دوستان خوب به بچه ها را بسته بندی کرده و چند نفر چند نفر پخش می کنند.🤗
برگشتنی هم میرفتم کتابخانه که باز با دو فرشته ی ناز دیگر یعنی زهره و زهرا روبرو شدم. شاد و شنگول و شیک داشتند می رفتند مدرسه. ایستادم و کمی همراهشان گپ زدم، داشتم فیلم هم می گرفتم که حافظه گوشیم پر شد، ناچار یک سلفی انداخته و خدا حافظی کردیم. من آمدم کتابخانه و دخترها رفتند مدرسه.
هنگام دور شدن با خودم گفتم امروز حتما یکی از روزهای خوب دیگر خواهد بود چون در همین آغاز با چهار فرشته ی زیبا روبرو شده ام.😍
امروز روز خوبی بود.😇

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط