آرام دل و جان*♥️- نویسنده نادر موسوی- 22 شهریور ماه 1400
امروز آمده بودند برای نام نویسی. نامشان را پرسیدم و کمی همراهشان گپ زدم. بسیار با اعتماد به نفس و شیرین حرف می زدند. مخصوصا مدینه که گفت می خواهم پلیس شوم.(نفر اول سمت چپ). آسنات گفت می خواهم دندانپزشک شوم. وقتی محدثه کوچولو گفت می خواهم پرستار شوم خندیدم و در جوابش گفتم: به به چه شود محدثه، تب کنم شاید پرستارم تو باشی. غش غش خندید و گفت خدا نکنه مریض شوی!
پس از خوش آمد گویی خودم را معرفی کرده و گفتم نام من هم نادر است. من مدیر مدرسه تان هستم، خیلی خوشحالم که امسال آمده اید اینجا درس بخوانید که مدینه خیلی رسا و مودبانه گفت ما هم خوشحالیم که اینجا می توانیم درس بخوانیم. داشتم میرفتم بیرون که دیدم سه تایی روی پله نشسته اند. ازشان اجازه گرفته و این نگاره ی زیبا را انداختم. این روزها تنها چیزی که امید را در دل زنده نگه می دارد و انگیزه ماندن و حرکت می دهد دیدن برق چشمان این بچه هاست و شادی و لبخندشان برای زندگی و شنیدن رویاهای زیبایشان.
بدون شک با اینها:
نام ایران را پاس می داریم و خاک افغانستان را دوباره یاس می کاریم❤️
*پ.ن:
برگرفته از یک آهنگ معروف که در سالهای دور و در روزهای جشن برای بچه ها پخش می کردیم و بچه ها هم سالن را روی سرشان می گذاشتند با سوت و کف و ….
گل دختر افغان، آرام دل و جان
من عاشق روی تو ام ای سرو خرامان





