آرزوهاتو بنویس.😊

1399-08-08

وقتی که بچه بودم یکی از آرزوهام داشتن یه دوچرخه ی صورتی بود. برادرم یه دوچرخه ی طوسی رنگ داشت که عاشقش بود. هر روز عصر تو کوچه منتظر می ماندم تا از سرکار برگرده و مسابقه بذاریم. مسابقه ای که از سر کوچه شروع می شد و هر کس که زودتر می رسید جلو در خونه، برنده بود. من پیاده و برادرم با دوچرخه اش مسیر رو طی می کردیم. همیشه برنده ی این مسابقه من بودم. چون برادرم می دونست چقدر دوست دارم سوار دوچرخه بشم، اجازه می داد من برنده بشم و جایزه ام هم سوار شدن دوچرخش بود. البته من فقط سوار می شدم و هدایت دوچرخه با برادرم بود. تا زمانی که غزنی بودم نتونستم دوچرخه ای داشته باشم چون تو شهر هیچ دختری دوچرخه نداشت و دوچرخه داشتن را برای دختر عیب می دونستن حتی برای دختر شش ساله!. وقتی هم که آمدیم ایران مادرم قول داده بود که اگه شاگرد ممتاز بشم، حتما برام دوچرخه می خره. اما هیچ وقت این کارو نکرد، چرایش برمی گشت به جنسیتم. کمی که بزرگ تر شدم خودمم به این باور رسیدم که من نباید به دوچرخه داشتن فکر کنم، چون این رویا برای من نیست. حالا که می تونم دوچرخه ای داشته باشم اما داشتنش هیچ لذتی برایم ندارد.

سال ها جنگ و بعد هم مهاجرت باعث شده که ما خیلی از لذت ها و حتی آرزوهایمان را فراموش کنیم و هیچ چیزی جز نفس کشیدن و خوردن لقمه ای نان را حق خود ندانیم. آرزوها و خواب های کودکانمان را به خاطر جنسیت و ملیت شان از آن ها بگیریم.

برگه آرزوهاپ.ن. هنگام نام نویسی همه ی دانش آموزان باید در برگه ی آرزوها، آرزوهایشان را بنویسند. همه ی آن چیزی که دوست دارند داشته باشند و آن کسی که می خواهند در آینده باشند. حتی زمان پر کردن فرم نام نویسی از والدین سوالاتی پرسیده می شود، سوالاتی مثل تا حالا برایش جشن تولد گرفته اید؟. اتاق جداگانه دارد؟ کتابخانه می رود؟ دوست دارد ایرانی باشد؟…

سوالاتی که برآمده از نیاز ها و حقوق اولیه هر کودک است اما متاسفانه مهاجرت و جنگ باعث شده که کودکان و نیازهایشان را فراموش کنیم و گاهی حتی آرزو هایشان را هم با نادیده گرفتن از آن ها می گیریم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط