جشن پایان ترم مدرسه- نوشته روشنا جهانگیرفام (معلم داوطلب)- 28 بهمن ماه 1394
حضورش سیلی سنگینی ست بر گونه ی اندک آرامش من. میان این همه دانش آموز نه میتوانم نگاهش نکنم نه تاب و تحمل نگاه کردنش را دارم. جشن پایان ترم مدرسه است.همه خوشحالند و دست میزنند. اولی ها و دومی ها با آهنگ می رقصند.او هم دست میزند و میرقصد اما من در ورای این پوست و گوشت و استخوان، درد و رنج را به وضوح میبینم. وسعت درد بی حسش کرده انگار.
هر لحظه که میخندم یکباره انگار حضورش نهیبی میزند که: خنده هایت نیشخندی ست بر درد های من! جشن هنوز به نیمه هم نرسیده.دیگر تاب ایستادن آنجا را ندارم.کیف و پالتو را برمیدارم.یکراست میروم چهارراه ولیعصر و باز خودم را گم و گور میکنم در شلوغی پیاده روهای انقلاب.
باید کاری کرد.



