رامین- نویسنده نادر موسوی
14 آبان ماه 1391
اول صبح سمت مدرسه می رفتم که دیدم رامین خود را به قول معروف کشالک انداخته است و نمی خواهد برود مدرسه. کمی باهاش حرف زدم. گوش نکرد. چون دوربین کوچکم همراهم بود ازش یک عکس انداختم و به باباش گفتم همینجا صبر کن و رفتم سر کلاسش…
رفتم سر کلاسش و گفتم دوستای رامین کیه؟ چند تا گفتن ماییم. گفتیم رامین امروز دوست نداره بیاد مدرسه برید باهاش حرف بزنین که بیاد سر کلاس. همه بدو بدو رفتن و نمی دانم بهش چی گفتند که دیدم رامین هم خندان آمد داخل مدرسه و رفت سر کلاسش! این عکس را هم زنگ تفریح از رامین و دوستاش انداختم. وقتی عکس قبلی رامین را به خودش نشان دادم خندید.




