سنگ و قورباغه!- نویسنده نادر موسوی- شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۰
نمی دانم کجا خوانده یا از کی شنیده بودم که:
بچه ها شوخی شوخی سنگ می اندازند اما قورباغه ها جدی جدی می میرند!
چند روز قبل دوستی که از قضا خودش هم زمانی در این مدرسه بود و اکنون در شهر فرنگ سیر آفاق انفس می کند زنگ زده بود که من سرهنگ …. هستم چرا مدیر مکتب خودش را معرفی نمی کند. خودم که همانجا ایستاده بودم دیدم که دفتردار بیچاره رنگ از رخسارش پرید و با من من گفت باشه به ایشان می گویم. چند هفته قبل از این موضوع هم به مدرسه گیر داده بودند و ما گوش به زنگ بودیم که کی مانند عزارییل جانمان را خواهند گرفت. با این تلفن هم در تمام مدرسه حالت اضطراری اعلام شده و تمام پرونده های بچه ها و همکاران و کامپیوتر ها و دیگر وسایل را منتقل کرده و به خانه یکی دو نفر از همکاران فرستادیم تا اگر خدای ناخواسته آمدند بگوییم اینجا خانه است و ما تخلیه کرده ایم!
به آن دوست ایرانی ام که خدای در همه حال نگهدارش باشد و سپر بلای مدرسه شده بود هم زنگ زدم و قضیه را گفتم که همان شب از مشهد حرکت کرد. خلاصه چهار پنج روزی همگی در آماده باش کامل و ترس و استرس فراوان به سر می بردیم که صبح پنج شنبه خودم زنگ زدم به این دوستم در یونان که ازش خبری بگیرم. بعد از حال و احوال پرسی گفت چی شد سرهنگ نیامد؟ گفتم تو از کجا خبر داری؟ که گفت بابا من بودم دیگه. چند دفعه زنگ زدم به گوشیت که بهت بگویم بچه هایم پرواز کرده اند و این خبر خوش را بدهم چون گوشی ات را بر نداشتی زنگ زدم مدرسه و خواستم کمی سر به سرت بگذارم!
از شنیدن این حرف هم خوشحال شدم و هم بسیار ناراحت. خوشحال از این بابت که خدا را شکر گیر دادنی در کار نبوده است و ناراحت از این بابت که چرا کسی که زمانی خودش در عمق این نگرانی حضور داشته و کاملاْ فشار روانی ناشی از این موضوع را درک می کند اینگونه شوخی کرده است. بلافاصله یاد این شعر یا نوشته افتادم که بچه ها شوخی شوخی سنگ می اندازند اما قورباغه ها جدی جدی می میرند!
و در آخر گفتم باشد طلبت ای دوست!



