ما هم می توانیم

پست های وبلاگ

 

ما هم می توانیم- نویسنده نادر موسوی-  چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۸

یادم می آید روزهای آخر دانشگاهم بود و درسهایم رو به اتمام. کم کم وسایلم را جمع می کردم که باید از خوابگاه بروم. وقتی داشتم کتابهایم را جمع می کردم یاد تمام دوران تحصیلم افتادم و یاس و نامیدی از آینده و اینکه باید برای همیشه  از کتاب و درس و کلاس و  مدرسه خداحافظی کنم و مانند بسیاری دیگر هموطنانم مأیوس از کاری که متناسب با تحصیل و تحصیلات آنها باشد، بروم دنبال کاری مثل بسیاری از دیگر مهاجرین. خیاطی زیاد کار کرده بودم و دستم به خیاطی راست بود و زیگزال دوزی را با مهارت بلد بودم. این با کلاس ترین کاری بود که می توانستم بعد از این همه درس خواندن برای خود دست و پا کنم. یادم می آید وقت جمع کردن وسایلم گریه کردم. برایم وداع با کتابهایم سخت بود. همیشه بهترین پولهایم را برای خریدن کتاب پرداخته بودم اگرچه بسیاری از کتابهایی را که خریدم هرگز تا آخر نخوانده ام.

سال 1379 بود و نزدیکیهای اردیبهشت ماه که محمد کریم گفت نادر نذر کرده ام که اگر پولی به دستم رسید برای کودکان هموطنم که از درس بازمانده اند یک مدرسه ی خیریه باز کنم تا بدینوسیله هم بچه ها با سواد شوند و هم کار خیری کرده باشم برای شادی روح پدرم.

همان روزها با جدیت دنبال کار راه اندازی مدرسه بود بدون اینکه بداند چگونه و کجا می خواهد این مکتب را باز کند. من همان کرج و اطراف آن را پیشنهاد کردم. یاد می آید گفت نه. باید مدرسه را در تهران بگیریم که دسترسی به امکانات و مهاجرین بیشتر است و بهتر می توان کار کرد. چند بار هم با اجبار دوستانه مرا با خود به مرکز کامپیوتر دانشکده برد تا فرمهای ثبت نام را طراحی کند. نه من می دانستم که چیکار باید  بکنیم و نه خودش. او بسیار جدی بود و من مأیوس چون انجام این کار را خارج از توان خودم و تقریباً ناممکن می دانستم.

اگرچه یک فرم ثبت نام اولیه برای ثبت نام بچه ها طراحی کردیم اما نمی دانم از کجا خبردار شده بود که در اطراف تهران یک مکتب ویژه مهاجرین وجود دارد. با هم رفتیم باقر آباد شهر ری به دیدن مدیر آن مکتب. یادم می آید هوا بسیار گرم بود و هر دو عرق ریزان و پرسان پرسان مکتب را پیدا کردیم. مکتبی محقرانه  با میز و نیمکتهای شکسته که حتی در راهرو آن هم میز و نیمکتهایی را چیده بودند و چند دانش آموز در حال درس خواندن بود. اولین بار بود که وارد مجموعه ای می شدم که تمام اعضا و مسؤولین آن افغانی بود.

حس عجیبی داشتم. ترسی هم در درون خود احساس می کردم از اینکه نتوانم بمانم و از پس این کار برآییم. خانم رضوی ناظم مدرسه آمد و پرسید که برای چی منظوری آمده ایم که آقای مرادی گفتند ما با مدیر مکتب کار داریم. گفت مدیر مکتب خانم شریفی است و چند دقیقه رفته بیرون و باید کمی صبر کنید. بعد از مدتی خانم شریفی آمد. خانم مرضیه شریفی. بسیار جدی بود و کنجکاو که ما برای چه و از کجا آمده ایم. آقای مرادی خود را معرفی کردند و هدف خود را از آمدن به آنجا گفت. من هم خودم را معرفی کردم. بعد از معرفی بیشتر متوجه شدم که خانم شریفی از فامیلهای دورمان است و ایشان را یک بار در کودکی و در روستایم اله چپن(علی چوپان) وقتی به خانه یکی از فامیلها آمده بود دیده ام. بسیار خوشحال شد و به ناظم یک یادداشت کوچک داد. بعد از مدتی دوتا نوشابه ی خنک برایمان آوردند. آقای مرادی در مورد کم و کیف راه اندازی مدرسه پرسیدند و خانم شریفی هم منطقه زمزم(موقعیت قعلی مکتب) را برای راه اندازی پیشنهاد کردند و گفتند آنجا مهاجرین بسیار زیاد است و مکتبی هم برای آموزش کودکان آنها وجود ندارد. شخصی به نام آقای مهندس ترابی را هم معرفی کردند و آدرس خانه اش را دادند که برویم دیدنش و از ایشان برای اطلاع رسانی به مهاجرین کمک بخواهیم. یک روز دیگر باهم آمدیم میدان راه آهن و از آنها با مینی بوسهای درب و داغون خط زمزم آمدیم زمزم. اشباهاً دو ایستگاه پایین تراز خانه ی مهندس پیاده شدیم و در آن هوای گرم خرداد ماه پرسان پرسان خانه ی ایشان را پیدا کردیم. از ما با گرمی پذیرایی کردند از کاری که قرار بود انجام شود بسیار استقبال کرد و گفتند تعداد زیادی از بچه ها در این منطقه به مدرسه نمی روند چون مدارس دولتی آنها را به خاطر نداشتن کارت شناسایی ثبت نام نمی کند و کسی هم پیدا نشده است که برای آنها مدرسه ای راه اندازی کند. آقای مهندس ترابی خودشان معلم زبان بودند و برخی کلاسهای خصوصی را برای مهاجرینی که قصد عزیمت به خارج داشتند می گذاشت و همسرشان هم قابله بودند و به همین خاطر شناخت کافی از مهاجرین داشتند و مردم هم ایشان را می شناختند.

همان روز باهمدیگر چند بنگاه را گشتیم و خانه های زیادی را هم دیدیم اما آقای مرادی هیچکدام را نپسندیدند و دنبال جای بزرگتر و بهتر بودند.

چند روز بعد از آن به خاطر آنکه باید از خانه اسباب کشی می کردیم من مجبور شدم بروم مشهد. این قضیه حدود سه – چهار ماه طول کشید. دورادور با آقای مرادی در ارتباط بودم و از پیشرفت کار مدرسه خبر می گرفتم. ایشان مدرسه را در اواسط مرداد ماه راه اندازی کرده و معلمین زیادی برای تدریس استخدام کرده بودند. استقبال دانش آموزان هم بسیار خوب بود به گونه ای که تا اواخر مهر ماه تعداد دانش آموزان به حدود 600 نفر رسیده بود و واحد دوم را هم راه اندازی کرده بودند. آقای قدرت الله افشار و محمد امین مرادی هم در گزینش و استخدام معلمین و ثبت نام دانش آموزان و تعیین سطح دانش آموزان همکاری داشتند که تا این مرحله من به خاطر گرفتاری خانه افتخار همکاری را نداشتم و اواسط آبان ماه بود که آمدم تهران. واحد دوم راه افتاده بود و هنوز دانش آموزان برای ثبت نام به این واحد می آمدند. مدرسه روال عادی خود را پیدا کرده بود و معلمین هرکدام با علاقه فراوان مشغول تدریس بودند. اگرچه بی تجربی و نداشتن تخصص باعث به وجود آمدن مشکلات زیادی می شد اما اراده ی و تدبیر مدیریت مکتب و همکاری دیگر دوستان سبب می شد که برای هر مشکلی سریعاً راه حلی پیدا شود.

… امروز نزدیک به ده سال از آن روزهای خاطره انگیز می گذرد. بسیاری از دانش آموزانی که صنف اول و دوم را پیش ما خواندند امروز پیش دانشگاهی می خوانند. دوستان و معلمها هرکدام به هرگوشه ای رفته اند و مشغول کار و زندگی خود هستند اما مکتب امیرالمؤمنین(ع) با وجود بارها تعطیلی و تهدید اما هنوز همچنان پابرجاست و هر روز کودکان زیادی با امید به رفتن به مکتب شوق مندانه از خانه بیرون می زنند و خوشحالند که آنها هم مدرسه ای دارند.

این هفته هفته ی معلم است و روز شنبه بچه ها صنف های خود را به شکل زیبایی آراسته و جشن با صفایی گرفته بودند، هرچند در و دیوار کلاسها و مدرسه بی شباهت به مخروبه نیست اما دیدن این تضاد برایم بسیار زیبا بود و انرژی دهنده. جای دوستان خصوصاً محمدکریم مرادی که مدرسه امیرالمؤمنین(ع) ثمره ی تلاشها و پایمردی های ایشان است خالی بود. روح پدرش شاد.

افزودن دیدگاه

*Please complete all fields correctly

مطالب مرتبط